پاسخ : خاطرات سوتیها
تو مدرسه ها بود....که رفته بودم کلاس زبان....کلاس که تموم شد سر کوچه(همیشه بابام اونجا میومد دنبالم) کانون با دوستام وایستاده بودم..
مدیر کانون زبانم که از آشناهای خیلیییییییی دورمون بود چندمتر اون طرف تر از ما ایستاده بود!!
بهله...به کم که گذشت یه پراید سفید اومد کنارمون ...دقیقا کنارمون(جوری که من تو ماشینو نمیتونستم ببینم) ایستاد و شروع کرد بوق زدن...
بچه ها هی نگا میکردن و میگفتن یه پسرس ...بی خیال ...حوصله نداریم و این حرفا...
منم خیلی متواضعانه وایستاده بودم و نگام به این مدیره بود که مث بوق داره نگا میکنه..
چند دقیقه اینطوری گذشت و دوستام هی میگفتن : کاش ول میکرد! خیلی اعصاب خورد کنه و...
من درهمون حالت متواضعانه بودم هنوز
یهو این آقا پسر راننده پیاده شد و گفت : یاسمین چرا سوار نمیشی؟؟
من برگشتم طرفش ببینم کیه که اسم منو میدونه......بعد دیدم پسر عممه!!
من :

پسر عمم :

...سه ساعته دارم بوق میزنم!!نگاهم نمیکنی ببینی کیه!!بابا حتما باید صدات بزنم؟ سوار شو که خیلی دیرشده...الان مامانت پدرمو در میاره...
من دیگه نگاهی به مدیر و دوستام نکردم ک ...مث چی سوار شدم!!!!
حالا تو را :
پسر عمم : واقعا منو هیچ!!ماشین مامانتم نشانختی؟؟
من : عهههه جدی ماشین مامانمه؟!!میگم تو کی ماشین خریدی من شیرینی نخوردم!!
پسرعمم :

هعی...
من :خب چیکار کنم ب ماشین بابام عادت داشتم!همیشه اون میومد دنبالم...
پسرعمم : خیله خب!حالا آدرس بده چحوری میشه از این کوچه ها رفت تو خیابون؟
( کانون زبانم وسط یه محلس...و باید چندتا کوچه رو بگذرونی تا برسی به خیابون!!!!!)
من :

فکر کنم از اون کوجهه بشه!(واقعا بلد نبودم!!ولی یه حسی بهم میگفت اون کوچهه خیلی آشناس)
پسرعمم: فک کنی؟؟!!!

بلدنیستی؟
من : چرا چرا بلدم...خودشه!!مستقیم برو...
پسرعمم : اینکه سرش تابلو زده یه طرفس!!مطمینی؟
من : اره بابا...برو
(بهله!!وارد یه کوچه تنگ شدیم که همه ماشینا هم روبروی ما...با یه عذابی از این کوچه اومدیم بیرون...نمیدونین که!!!!!!!!!))
بعد که یه کم فک کردم به این نتیجه رسیدم که مسیرو اشتباه اومدیم و ما برای رفتن ب کلاس ربان از اون کوچه رد میشدیم!! برای بازگشت به خونه از کوچه کناریش...
:-[ :-[