• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
سال یازدهم بودیم نزدیکای عید بود و داشتیم از مدرسه بر می گشتیم خونه که سر راه یه بوتیک دیدیم ، بعد دوستم(ساجده) با دوست صمیمیش (مهدیه) شروع کردن درباره مانتویی که پشت ویترین بود نظر دادن ، مهدیه گفت صورتیش خیلی خوشگله و فلان و اینا کلا رفت تو تعریف ازش ساجده هم معلوم بود الکی تایید میکرد حرفاشو ، (خوب من هیچ وقت از این مغازه لباس نخریدم به نظرم پر لباسهای زشت بود ولی چون فروشندش یه پسری بود که به باور عده زیادی خوشگل و اینا بود همیشه شلوغ بود مغازش) بعد هیچی دیگه منم شروع کردم به نظرم و گفتن و اینکه نه بابا خیلی زشته و صورتیش که دیگه فاجعس، تو همین حین دیدم ساجده چشاش گشاد شد و بعد زد زیر خنده ، مهدیه هم ناراحت شد . بعد که دوباره راه افتادیم ساجده اومد در گوشم گفت دیونه مانتو عیدش همین مانتوعه بود که رنگشم صورتیه بعد دوباره زد زیر خنده :-l
هیچی دیگه داشتم فکر میکردم نظرم رو واسه خودم نگه میداشتم بهتر بود از یه طرفم ساجده رو تو دلم فحش میدادم که چرا زودتر بهم نگفت اخه علاوه بر ضایع شدنم ناراحت شدم واقعا ، خلاصه تا زمانی که به خونه برسیم به مهدیه می گفتم نظر هر کس مال خودش مهمه نظر من اصلا برات مهم نباشه اون به چشمای تو قشنگه و از این حرفا و کلی معذرت خواهی که من نمی دونستم و اینا .
ولی هم مهدیه خیلی بد خورد تو پرش هم من بد ضایع شدم.
 
یبار پنج سالم بود رفتم کلاس زبان ، زن ه بم گفت :«وات تایم از ایت؟؟؟» ، هاج و واج زل زدم بش فک کردم بم فحش داده ، بش گفتم:« بیبی ت گوزید!» با اینکه دوازده سال ازون فاجعه میگذره ولی هنوز یادم نرفته و عذاب وجدان دارم بخاطرش/:
 
وای وای وای
تو سوپری محل به شیر پاکتی گفتم چیز(:-" )پاکتی :))
انقدر خندید پیرمرده که چیزی ازش نموند :)) :)) :))
 
یکی از اقوام، واسه مراسم عزا درآرون لباس مشکی کادو آورده بود :|
*نکته: اگر نمیدونید مراسم عزادرآرون چیه، مراسمیه که بعد از یه مدت از مرگ یه نفر اقوام میرن خونه پدر و مادر و همسر و بچه های متوفی و اینا براشون شیرینی و لباس رنگی میبرن که که مثلا از عزا در بیان..:-"
 
داشتیم صب اول صب با بابام میرفتیم مدرسه.اون موقع ماشین داشتیم.دوستمو و مامانشو دیدیم گفتیم اونارم سوار کنیم .بابام که زد کنار حس جنتلمن بازیم گل کرد از ماشین پیاده شدم به مامان دوستم تعارف کردم که بشینن جلو~X(بعد از من اصرار که خانوم بفرمایین از ایشون انکار که بشین نخواستیم جان مادرت.بابام رفت محو شد تو افق دوستمم به روم نیاورد چه گندی دارم میزنم .وقتی رسیدم خونه فهمیدم چه گهی خوردم.هعی زندگی
یه بار میخواستم بگم فلانی برو از قران کامل نگا کن وسط کلاس.گفتم قران طبیعی
یه بارم یکی از دوستان اهل دل تنبلی ش اومد کسینوس بگه همون cosگفت رد شد.منو بغل دستیش فقط سرمونو گذاشتیم رو میز و هار هار خندیدیم
این دوستا کی بودن؟ کنجکاو شدم :))

رفته بودیم تهران بعد با مامانم رفتیم تا یه روز قبل از کلاسش محلشو شناسایی بکنیم:| بعد من اونروز به شکل عجیبی که اصلا بهم نمیاد نوع دوست شده بودم:)) آره خلاصه تو یه ایستگاه خط بودیم که دیدم یه پیرمرده سرپا وایستاده بلند شدم گفتم آقا بفرمایین شما بشینین:| آره خلاصه همش از من اصرار از پیرمرده نههههه :|
هیچی دیگه اخرش یه پسره جوون دید اوضاع خیطه اون از جاش بلند شد گفت خانم شما بشینین. اونروز من متوجه نکته ش نشدم ولی یه سال بعد فهمیدم چون صندلی بین دیوار و مامانم بود این دراما شکل گرفت:| هرچند که هنوزم واقعا درک نمی کنم. مگه چی میشه خو:|
.
یه مدتم با چندتا از دوستام چت می کردم. از بخت بد پسرم بودن. بعد همش والدین که وارد میشدن پیامشون به چیزهایی مثل من خیلی عاشق بودم، عشق، دوست داشتن و اینا تغییر می کرد:| بعد من از صفحه هم خارج میشدم چون تو دیسکورد بود یه پیام از گوشه ی لبتاب زبونه میزد بیرون:| تازه این خوب بود اونیکی دوستم از یه انیمه چیز مورد دار فرستاده بود بعد پسرخاله م دقیقا پشت سرم وایستاده بود:|
.
یه بارم درمانگاه کودکان بودیم. من و پسرخاله م نشسته بودیم رو این صندلیا بعد داشتیم راجع به انواع روش های شیو کردن صحبت می کردیم:| اون میگفت من فقط ده سانت پایین رو زدم که اگه یهو مجبور بشم شلوارمو بدم بالا ابروم نره:| بعد من گفتم ععععع منم فقط ده سانت ابتداییشو زدم که اگه نشستم شلوار رفت بالا ابروم نره:)) بعدش داشتیم با نیش باز ازینهمه اشتراک حال میکردیم که یهو متوجه شدیم اندکی ولووم صدامون بالا بوده و اطرافیان زیرزیرکی نیگا می کنن مارو:|
 
داشتم حین کلاس آنلاین بالذت عدسی می خوردم و قاشقمو میکشیدم کف کاسه که فهمیدم کلاس ساکته و میکروفونم بازه....
 
والا از بس موندیم تو خونه پوسیدیم
منه تیزهوش هم میخواستم یه خبری به عمه معلمم بدم (که خیلی هم کنارش از تیزهوش بودنم تعریف کردم)
به خیرین (نیکو کاران) گفتم خییزرییین.
 
خلاصه اگه می‌خواین کسی به استوری های وات دسترسی نداشته باشه یا شماره سیو نکنین یا ایگنورش کنین(((:
سرکلاس ریاضی،معلم داشت گوشیش رو چک میکرد و به استوری یکی از بچه ها رسید که این فیلم استوری شده بود و کاملا به وضعیت نمره های ما اشاره میکرد....و آبروی هممون رفت....
 
رفتیم یه مغازه موقع خرید اومدیم چک و چونه بزنیم، حالا من برای اولین بار در طول عمرم دهن وا کردم! گفتم تخفیف بدین ما مشتریتونیم...
مغازه تازه افتتاح شده بود، هنوز بادکنک هاش کف زمین بود! و من با مغازه بغلی اشتباه گرفتم:' ))
 
من روی یه بنده خدایی(F) کراش داشتم(هنوزم دوسِش دارم!با دست بر پیشانی میکوبد)یکبار بهش ابراز علاقه کردم اونم مثل بز کوهی زُل زد تو چشمام و هیچی نگفت!(تحت تاثیر حرفای اینایی که میگن حرفِ دلتونو برین بزنین خام شدم!حتی اگه از شدت عشق طرف داشتین جون میدادین؛نَرین بگین!)

یه مدت به فالو کردنش ادامه دادم ولی خسته شدم از بس فقط استوری هارو سین میکرد و لایک میداد(ریپلای و کامنت نمیداد!من کلا ریپلای خور استوری هام بالا بود؛مثلا از ۳۰۰وخورده ای فالور که داشتم؛شب تولدم بالای ۱۵۰ تا ریپلای خورد:-"ولی این عنتر اصلاریپلای نمیزد و شدیدا رو اعصاب من بود)تصمیم گرفتم آنفالوش کنم و از پیجم بندازمش بیرون


یکی از دوستای این آقا(T) نیمچه کراشی رو من داشت؛برای اثبات صادق بودنش،پسورد اکانت اینستاش رو به من داده بود و چند ماهی با اکانت این پسره؛پیج کراش سابق را دید میزدم:)
یکبار با پیجTاستوریFرو بازکردم که نالان از این بود که چرا من تنها هستم و فلان...منم حواسم نبود که با اکانت خودم نیستم؛ریپلای زدم و کلی حرف زدیم تا اینکه بهش گفتم:من خیلی دوستت دارم و تو هیچ وقت نفهمیدی!بخاطر تو غرورم رو زیر پا گذاشتم!
فقط کم مونده بود که جلوت زانو بزنم و بگم ویل یو مَری می؟!
پوکر شد:/
بعدش گفتم:هردوتامون برای ازدواج خیلی کوچیکیم و این حرفا زوده و...

این همین جور پوکر بود...خیلی هول هولکی بای داد و رفت...

بعد از اتمام چت با Fجان؛اومدم دوباره چت هارو بخونم(همیشه چندبار میخونم♡)
بعد اونجا فهمیدم با اکانت Tکه پسره به یه پسر دیگه راجع به پیشنهاد ازدواج حرف زده بودم!!!

خیلی طولانی شد...بقیشم خودتون میدونین چیشد دیگه لازم نیست بگم:)
 
آخرین ویرایش:
توی یه جمعی به Disney گفتم Gisnep
و خب خفه شدن از خنده و تیکه:)):-"
تقصیر من نیست اصلا شبیه دیزنی نیست:|
 
این سوتی من نیست:
یکبار یه بنده خدایی امتحان معاینه چشم داشتن؛برای اینکه جمعیت زیاد بودن و جواب ها لو نره؛دانشجوها قرنطینه میشن
چون دانشجوها قرنطینه هستن؛پس از معاینه؛جواب صحیح بهشون گفته میشه
ولی شخص مذکور با استفاده از امداد های غیبی تونسته بود قبل از اینکه نوبتش بشه؛جواب های صحیح رو بدست بیاره

و چون جواب هارو داشته؛خیلی ریلکس معاینه میکنه
و میگه که چی مشاهده میکنه و این عارضه ناشی از چه بیماری هایی هست

در پایان استاد بهش میگه:
آفرین!همه رو درست گفتی!فقط یادت باشه ترم بعد:افتالموسکوپ(چشم بین پزشکی) رو روشن کنی :-"
 
در شیمی تجزیه دستگاهی؛یک دستگاه هست به اسم"تداخل سنج مایکلسون"
یکبار داشتم به یکی از سال پایینی ها؛سوالات پایانترم ترمِ قبلمون رو میگفتم؛بهش گفتم:گفته بود ساختار تداخل سنج مایکل جکسون رو رسم کنید و چگونگی روند دستگاه را توضیح دهید
مایکسل جکسون::|
آلبرت آبراهام مایکلسون::|
دوستم::|:))
 
یه بار عمم اینا اومدن خونمون و هیچکی نبود من اونموقع کلاس ششم بودم خواستم براشون چایی ببرم همون چایی سرد شده رو بردم :)) شوهرعمم گفت این که یخه من محو شدم~X(

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
یه بار دیگه هم کلاس دوم سوم بودیم بحث شاه و اینا شد گفتم چقدررررررر از اسم محمدرضا متنفرم یهویی دوستم گفت اسم داییم محمدرضا عه:| من برای جمع کردنش گفتم نه من منظورم خود شاه بوده:-"

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
یه دفعه دیگه هم سر کلاس عربی تو واتساپ بودیم قرار بود بریم تو سایت امتحان عربی بدیم یهویی دیدیم که معلم انسان و محیطمون کلی مطلب و فیلم درس هامون رو داره میفرسته و همش نوتیفیکیشنش میومد(ما اصلا سر کلاسش نمیریم:>) و سر امتحان اگه هنوز نوتیفیکیشناش میومد حواسمون پرت میشد(نمیدونم چرا به فکرم نرسید که نوتیفیکیشنش رو قطع کنم :)) ) بعد من از صفحه گروه انسانو محیط عکس گرفتم زیرش نوشتم همینو کم داشتیم اه#:-o بعد خواستم برای گروه دوستامون بفرستم اشتباهی فرستادم تو گروه عربی:-ss و بعدش دیدم اصلا این گروه دوستام نیست سریع پاکش کردم اکثر بچه ها دیدنش حالا نمیدونم معلم عربی دید یا نه... حالا خوبه تو گروه خود انسان و محیط نفرستادم :D
 
با سوتی درخشان دیگری در خدمتتان هستم!


سر کلاس ادبیات داشتم صبحانه میخوردم. مامانم گفت نمیخوای بنویسی؟
گفتم همه اینا رو آخر کتاب نوشته! فقط اسکلا مینویسن!

عاقا کلاس تموم شد و واتسپ دیدم دوستم مایم داده که:
زینب قرار نیست میکتو ببندی؟ صدی هم زدن چایی میاد...


یه پیام دیگه، ده دقه بعد:
خخخخ چی میگی؟



و اینگونه که.....
 
:))یه بنده خدایی موقع امتحان شیمی بعد از گذاشتن پیاما به جا گروه دوستا میره تو گروه شیمی مینویسه بچه ها اگه سخت بود بیاید باهم حل کنیم
ایح ایح ایح
تازه همون بنده خدا سرکلاس عربی به جای میکروفون وبکم روشن میکنه :-"
 
دبیر ادبیاتمون وقتی میخواد بگه میکروفونتو وصل کن، میگه خانوم فلانی بیا پشت خط!
بعدشم میگه الو؟ :))


****************
سوتی دبیر ورزش:
داشتیم واسه مسابقه بدمینتون تمرین میکردیم، دبیر ورزشمون نگامون میکرد.
طرف مقابل من خطا کرد، دبیرمون دوید طرفش، محکم خورد به من، از اونجا که کوه عضلاته و میس ایز عضله صداش میکردیم، بنده رو با ضربش شوت کرد اون سر حیاط، با شونه راستم خوردم به جدول بغل حیاط، کتف راستم انگار که نصف شد(ولی فقط ضرب دید)، دبیرمون هم با جیغ من یهو برگشت گفت:
تو چی میگی دیگه؟!

من::((:oops:
دبیر::@:|:-?
فرد خطاکار: :| :))
 
داشتیم تو گروه دوستانه مون در مورد معلم عربی مون که خیلی رو مخه حرف می زدیم یکی از بچه‌ها حواسش نبود ویسش رو اشتباهی فرستاد تو گروه مدرسهX_X
 
امتحان طیف داشتیم و اسم گروه تقلب رو بچه ها گذاشته بود"طیف سنجی"[معمولا میذاشتن:شناسایی بتول؛پلیمر نوید؛اصول عطا؛تجزیه احمد(احمدزاده فامیلش بود البته)] و اسم گروه اصلی هم"طیف سنجی"بود
امتحان 8 صبح بود و من تا دیروقت بیدار بودم شاید 2 ساعت خوابیدم
حدود20دقیقه مونده به 8؛گیج و منگ یه پیام نوشتم مبنی براینکه؛دمتون گرم بچه ها که اینقدر امتحانای قبلی پایه بودین این امتحانم مثل قبلی ها همه همکاری کنن و... و فرستادم تو گروه و گوشی رو گذاشتم کنار تا برای لحظات آخر مرور کنم
دو سه دقیقه مونده به 8؛رفتم گوشی رو برداشتم و دیدم نزدیک 30تا میسکال و یههههه عالمهههه پیام تو واتس اپ دارم که همه گفته بودن؛پیام رو اشتباهی فرستادی!!

شانس آوردم پایه ترین استاد دانشکده بود وگرنه دهن هممون رو سرویس میکرد!!و بچه ها دهن منو!!!:/:/
خیلییییی عشقییییی دکتر!!:RedHeart:RedHeart:x:x><><
 
Back
بالا