• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
امروز اومدم یه چیزی بندازم سطل آشغال، یه راکت پینگ پونگ روش بود
راکتو برداشتم، سر سطل آشغال باز کردم بعد راکتو انداختم توش
بعد اومدم برم، دیدم همه بچه‌ها دارن زمینو گاز میزنن، تازه فهمیدم چی شده
 
میخواستم ب بابام بگم همسترو جدی بگیر
گفتم ایکس همسترو جدی بگیر.. خااااااک
خااااااک
خاااااااااااااااااااک بر سر من
 
سر یه امتحان دینی چند ماه پیش انقدر غرق در ملکوت و عرفان شده بودم که برگه سوالا رو تحویل دادم و با پاسخبرگ رفتم تو حیاط.
بعد کلی صحبت با بقیه و چک کردن جوابا، یه آن به خودم اومدم گفتم عه چرا این جواب داره 😂
 
سر کلاس ادبیات بودیم با پی دی اف نمونه سوال کار می کردیم
من میخواستم بگم لطفاً صفحه رو ببرین پایین تر گفتم لطفاً یکم بکشید پایین😂
همین چند روز پیش هم یک کیک رو کنار سطل آشغال باز کردم، کیک رو انداختم تو سطل آشغال و پلاستیکش رو گاز زدم😭
 
سوتی فقط من که گفتن پاچخ شلواراتونو بدید بالا
حواسم نبود درحالیکه به دیر مدرسه هه زل زده بودم به دوستم گفتم این بالا دادنا بهونه باید یه جهته دیگه بکار ببریم
و لبخند مدیر خشکید :
_گاهی مغز ندارم ، کاه دارم ، لایک اصلا حواسم نبود ابن زن جلومه
 
من یه بار می خواستم از دبیر ریاضی مون ( تو پیوی ش) بپرسم که اگه یه کسر صورتش گنگ باشه عدد گنگ حساب میشه؟
و اشتباهی به جای سین کسر، ی گذاشتم، اونم قبل از اینکه بتونم ویرایش کنم سین کرد😇
 
من یبار رفته بودم خونه مادربزرگم، فک کنم عید بود آره؛
عموم همونجا بود،مث همیشه بحث درس رو کشید وسط و گفت چیکارا میکنی؟درساتو خوندی؟بیا ازت درس بپرسم... منم هی بهونه آوردم گفتم عمو ول کن دیگه یه عیده بیا خوش باشیم حالا بعدا و فلان و...
گفت نه؛بیا یه مدار میکشم برام مقاومتشو حساب کن.. اینو که گفت منم دیدم داره سخت میشه...
شروع کردم به بهونه آوردم و گفتم ای بابا حالا چرا الان...
گفتم عمو چرا اینقدر منو اذیت میکنی...
ولی نمیدونم چیشد "اذیت" از دهنم بیرون نیومد😬
آبرومممم رفتتت
چند دقیقه بعد دیدم عموم داره زیرچشمی بهم نگا میکنه😬
شانس آوردم بقیه از بس باهم دیگه حرف میزدن نفهمیدن
سر یه مدار خودمو ضایع کردم🥲
 
ظاهرا قرار نیست یاداوری این سوتیا تموم بشه برام... 😂
سه سال پیش، موقع کرونا؛ کلاس هشتم... که کلاسامون تو ادوبی کانکت برگزار میشد، طبق یه قابلیتی که موجوده تو اکثر رابط های کاربری، وقتی روی یه چیزی کلیک میکردی، با زدن دکمه اسمپس دوباره اون عملکرد تکرار میشد... مثلا اگه میکروفون رو باز میکردی بعد میبستی، بعدش اگه رو اسپیس میزدی، میکروفون دوباره باز میشد.
خلاصه که کتاب من هم روی کیبورد بود و... و تو یه روز...
سر زنگ ریاضی داشتم شعر میخوندم ... سر زنگ دینی هم داشتم انگلیسی صحبت میکردم...
بد تر از همه اینکه خیلی طول کشید تا متوجه بشم چه اتفاقی افتاده (((:
 
سوتی فقط من
اومدم تو لیوان دوغ بریزم و خیلی بادقت و بدون لرزش دست هم داشتم اینکارو میکردم و نصف دوغ دقیقا چند سانتی لیوان ریخت.
داشتم از دست پخت مادرم تعریف میکردم و یه مرغ از سیخ برمیداشتیم ، اون لحظه اولین پرواز بدون پر یه مرغ کبابی دیده شد .
اومدم مخزن یخچال رو پر کنم ، نصفش دور یخچال ریخت
همه اینا فقط امروز ، هاها.
 
بچه بودم
حدودا ۵ ۶ سالم میشد
عادت داشتیم با بابام هر شب کشتی کچ ببینیم
بابام معتقد بود حرکتا همشون الکیه
ولی من باورم نمیشد چون انقد همدیگه رو کتک میزدن حتی از دماغشون هم خون نمیومد
خلاصه به سرم زد یکی از حرکات رو روی بابام تست کنم
یه شب بابام جلو اوپن آشپزخونه دراز کشید
و خب منم گفتم وقتشه ...
رفتم بالای اوپن و از اونجا با آرنجم پریدم رو شکم بابام :))
قشنگ رفته بودم تو نقش
افتادم رو شکمش گفتم جاااانننن سیناااااا:))
screenshot_20240621_025006_chrome_al94.jpg

از اون اتفاق به بعد من کشتی کچ نگاه نکردم بچه ها
 
وی پی ان دانلود کردم،یهو بازش کردم صدای گوشیمو خودش تا ته برد بالا اون صدای عااااح معروف پخش میشد. حالا من وسط یه عالمه مهمون و پدرمادر. آره خلاصه،برنامه هکی بود :))
 
دوستم بهم گفت کمتر از طلا حقته...
بعد 3 ساعت اومد ادیت کرد نوشت نیست...
=))
 
-نذرتون قبول باشه نرگس خانم، خیلی خوشمزه بود، ممنون.
+متشکرم، ممنون، مرسی.
دقیقا هر سه تا رو هم گفتم. 😭
 
دوست بالاییمون راجب تبریک و تسلیت گفت یادمه پارسال شب شهادت امام علی بود فکر کنم بابام گفت بیا برو به سوپوره 100 تومن صدقه بده و اینا(منم نمیدونستم واس چی تعطیله)

منم رفتم تو کوچه دیدم نیست رفته انگاری یهو چشمم خورد دیدم داره سوار میشه بره یه کوچه دیگه دوییدم راهو گفتم اقااا اقااا وایسا وایسااا

وایستاد برام گفتم بفرما اقا تبریک میگم قبول باشه ؛ گفت چی قبول باشه ؛ گفتم تعطیلی فردارو دیگه ، گفت شب شهادته حاجی...
 
Back
بالا