• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

يكي از دوستاي دبستانم زنگ زده بود بهم...بعد من وسط ِ چت كردن بايكي بودم بحث خيليم مهم بود...بعد من داشتم همينجوري چت ميكردم به حرف ِ دوستم گوش نميدادم..هر چي

ميگفت من ميگفتم :هه هه هه...خب؟؟؟(چرت و پرت ميگفت آخه... :-")

بعد همينجوري 5-6بار تكرار كردم..يهو برگشت بهم گفت...پرستو...

گفتم بله؟(حواسمو جمع كردم ديگه... :-")

گفت من نيم ساعته دارم ميگم چيكارا ميكني؟؟چه خبر..توميخندي ميگي خب؟؟؟....اگه داري كار ِ ديگه ميكني بعدا بهت زنگ بزنم.. :-"

فشار ِ عصبي روم زياد شد...وسط ِ چت با يارو sign out كردم ..رفتم تو زمين...:-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

اون روز خونه ی یکی از فامیلا بودیم بعد یه نفر گفت : ;;)

پول برق مغازه ام 200 هزار تومن اومده :-<

بعد یکی اومد راهکار بده گفت : خب لامپ یک بار مصرف استفاده کن ;D (منظورش کم مصرف بود :-")
 
پاسخ : سوتی‌ها

آباجیم دیروز یه سوتی داد بسی جالب.رفتیم هندونه بخریم بعد بابام پیاده شدن رفتن یه هندونه بزرگ خریدن مامانم گفتن بذار جلوی پای بچه ها.بیچاره خواهرم حواسش نبود روشو برگردوند اومد بگه چقدر هندونه رو ماشینه آقاهس گفت چقدر پا روی ماشینه آقاهس :-?? بعد منو مامانو بابا و مغازه داره :o :o :o :o :o :o :o
خواهرم :-" :-" :-" X_X X_X
 
پاسخ : سوتی‌ها

خالم میخواست غذا درست کنه؛هوس کردم 1بار مثلن دختر مودب و نمونه بشم؛برگشتم گفتم:خاله واسه چی میخواین غذا بپزید ؛غذا که از ظهر هست؛مگه مرض دارید‏!‏؟ :-[
 
پاسخ : سوتی‌ها

آقا من دو دل بودم این ُ بذارم تو پرت و پلا یا اینجا ، بهر حال گذاشتم دیگه

امروز من ُ مامانم خونه خالم بودیم(لازم به ذکر است مامانم ایکس برابر من این خاله رو دوس داره ) . آخرش خاله گف بیاین من ماشین

همرامه می رسونمتون . بَد رسیدیم به یه خیابون ِ شلوغی ماشینا خیلی تند میومَدَن مامانم گف "همینجا ما رو پیاده کن " بَد پیاده شدیم

من و مامان خاله سمت ِ راست ِ خیابونه بود خلاصه گفتم "مامان بیا بریم خ ُ ، چرا موندی ؟" مامان " واستادم خاله به سلامت از خیابون

رد شه(اخه یکم ، فقط یکم ، تازه کاره ;D ) "

من (خدایی اَ دَهنم پَرید ) " بیا بریم خ ُ ، تصادف بکنن که از دست ِ ما که کاری بر نمیاد "

مامان " :o، :o، :o ؟!! X-( "



من و مامانم بازار بودیم ( این مربوط می شه به قبلنا ) یه مَرد ِ رو دیدیم قیافش خیلی برام آشنا بود ، بد مصن مشکل تکلمی تا چه حد که

به مامانم گفتم " مامان ، این آقاهه قیافش خیلی نزدیک نیست ؟!"

مامان ".... :|... :-< " (یه احساسی بهم میگه تو اون لحظه اونم ازم نا امید شد ;D )


پ.ن : آقا یه محدودیتی بذارین واسه این سوتیا ، الان واسه این تاپیکم که شده درصد سوتی دادن مردم در حد چی رفته بالا !! :-" ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

به خودم پ.خ دادم =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

سر کلاس نشستیم
میخواستم به دوستام بگم بیابد باهم تله پاتی کنیم معلم نیاد
گفتم بیاید با همتله کابینکنیم :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

داشتیم با نگین چت میکردیم، نگین دیسکانکت شد...
من یهو دیدم یکی داره زنگ میزنه به گوشیم، گفتم مزاحم این موقع شب؟ :-/
اینجوری بودم دقیقا: :-ss
بعد نگین دوباره اومد مسنجر، گفتم: وای نگین :(( یکی بم زنگ زده، میترسم، چیکار کنم؟ :((
و نگین با آرامش: ;D من بودم، میخواستم بگم شب بخیر...!
(من این یکی شماره نگینو نداشتم :دی)

همین الان میخواستم آیدیمو بدم به گیسو، نوشتم:
www...
:-"
بعد یادم افتاد، درستش کردم :دی
 
پاسخ : سوتی‌ها

صدای زنگ خونه اومد...
داداشم رفت آیفونو براداشت و گفت : الو؟؟
=)) =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

به نقل از smartgirl :
صدای زنگ خونه اومد...
داداشم رفت آیفونو براداشت و گفت : الو؟؟
=)) =))
خو منم یه با تلفن زنگید
برداشتم گفتم کیه؟؟؟؟؟؟ :))
زن عموی مامانم بود میخواست مهمونی دعوت کنه!!!!
قفل کرد بیچاره!!!
 
Back
بالا