• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

گند های دوران كودكی

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع alemzadeh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

حالا که گندکاری ها یخودمو یادم نمیاد یکی از گند کاری های مامانمو براتون میگم:
وقتی مامانم 6 _7سالش بوده خواهرش (یعنی خاله ی بنده)نوزاد بوده.یه روز که مامانم از مدرسه میاد اون خاله بزرگم داشته درس میخونده که مامان بزرگم بهش میگه این شیشه ی شیرو ببر بده به خواهرت(خاله کوچیکم.)بعد مامان منم حس دلسوزیش گل میکنه و میگه بده من ببرم تو درساتو بخون.بعد خلاصه میره تو اتاق تا مثلا به خواهرش شیر بده و اونو بخوابونه.بعد از گذشت 1 ساعت خاله بزرگم میبینه همین خاله کوچیکم (بچه کوچیکه) صدای گریش میاد وقتی میره تو اتاق میبینه مامانم در شیشه شیرو باز کرده شیر هارو خودش خورده و خوابیده و اون بچه هم همون جور گریه میکرده!!!!!!!!! :)) :)) :))
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

يه پيشنهاد:
اسم تاپيكو بذاريم گندكارياي طول عمرتون!!!

چون هر كي از هركيش و از هر بازه زماني زندگيش گفته!!
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

به نقل از panther :
الان اینا اسپمه ها!
وقتی 3 سالم بود، یه مداد همیشه همه جام قایم میکردم، رو بالای پریز های برق فامیلا مینوشتم بابا! اما یه فرقی داشت این که بابام مثلا عصا برعکس بود!:))
هنوز هم هست . هیچ وقت نمی فهمیدن من مداد از کجا میووردم!

حالا کجات قایم میکردی؟!!؟!؟!؟
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

کلاس دوم راهنمایی(اولای سال) که بودم یه روز ناظم یه بسته بن کتاب اورد سر کلاس داد به معلم ،معلم هم زنگ که خورد داد به بچه ها
بعد آقا من ویکی دیگه از بچه ها یه تصمیم شوم گرفتیم (بیزینس بن کتاب) خلاصه از چنتا از بچه ها که گفتن بن هاشون رو نمیخوان
ما گرفتیم و بن هامون شد 6تا خلاصه با قیمت هر بن 200 تومن 5 تا دیگه خریدیم که شد 11 تا حالا دیگه بچه ها که اینو دیدن
شروع به جمع کردن کردند و ما هم تک و توک میخریدیم تا قیمت اونقدر بالا رفت رسید به 700 تومن و بعضیا که فکر میکردند
گرون تر هم میشه 700 هم خریدند مال منو رفیقم شد 15 تا بعد دیگه نبض بازار رو به دست گرفتیم و 6 تا از بن هارو با قیمت
400 ریختیم تو بازار (بعضیا رو ورشکست کردیم) بعضیا مجبور شدن بنشون رو که باقیت حتی 700 خریده بودند 400 به خود ما بفروشن ،خلاصه ما هم نامردی نکردیم و گفتیم هرکی 5 تا از این بنا داشته باشه کتابِ مبتکران ریاضی براش مفتی میشه آقا اونها هم
میدونستن قیمت مبتکران 4700 هست ، ماه هم گفتیم 5 تا 4000 هزار تومن (دونه ای 800) آقا همه بنامون رو بردن خلاصه من حدود 3000 هزار تومن سود کردم ..................
بعدش که رفتیم کتاب فروشیه گفت اصلا اینا بن نیست اینا کارت ویزیته که رو اینا گفتیم همه اجناس ما 20% تخفیف داره اصلا ارزشی نداره ...................(ولی خداییش روش نوشته بود بن)
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

فرار از زندان......ببخشيد فرار از مهدكودك.......مهد كودك من نزديكاي زاينده رود بود(نويد توخيابون فردوسي)من از روي نرده قرمزا بالا رفتم.......نميدونم چه جوريي......اما در رفتم ديگه........رفتم لب رودخونه.....جالب اونجا كه وقتي برگشتم(حوصلم سر رفت گفتم برگردم بهتره!) كل مهدكودكو داشتن دنبال من ميگشتن......من هم دعوا شدم.......

از خونه هم فرار كردم......
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

به نقل از BAX :
حالا کجات قایم میکردی؟!!؟!؟!؟
نمیدونم! یادم نیست!
از خالم و مامانم:
خالم کوچیک که بوده مواش کوتاه بوده، به مامانم که مواش بلند بوده حسودی میکرده! یه شب پاشده قیچی رو برداشته از ته ته زده:))
یه بار هم بلوز بابابزرگم رو(مثلا اون موقع کلی شاخ بوده کلی پول پاش داده بودن!)
قبل اینکه بپوشه قیچی کرده آستینشو که واسه عروسکش لیف درست کنه!:))
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

گندکاری مامانم:

مامان من خواهر کوچیکس
بعد فکر کنم 5-6 سالش بوده بعد خواهر بزرگترش یعنی خالم جوجه خریده بوده
مامانم منم میره جوجه ها رو می گیره تو دستش از خر و خفشون می کنه ;D ;D
بعد می زارتشون پشت پرده
بعد می بینن جوجه ها نیستن از مامانم می پرسن ندیدیشون؟
می گه : کشتوندمش لالا! :)) :)) ;D
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

من وقتی‌ پیش دبستانی بودم کلا ما ۳ تا دختر بودیم با ۱۷ ۱۸ تا پسر :P...یه دخترا که هفته که هفت روز بود ۲ روزش میومد (:|...اون یکیم کلا روانش پاک بود باید توی شعاع ۳
کیلومتری باش حرف می‌زدی که نفسمون بش نخوره تا سرما نخوره :-\(اسمش یاسمین بود)....خلاصه دوستای من امیر حسین بود(باباش خواننده بود ;D) با اردلان....(بچه بودیم دیگه :-")
یه بار میخواستیم درس بزرگی‌ به یاسمین بدیم رفتیم با قیچی بنده کیفشو پاره کردیم >) اونم در یه حرکت خیلی‌ لوس رفت مارو لوی داد به خاله بهناز #-o!اصولا ما رو ۵ شنبه‌ها
میبردن توی حیاط تا بازی کنیم که ما سه تا محروم شدیم 8-| 8-|...ما دیدیم چی‌ کار کنیم چیکار نکنیم نمی‌شد که انتقام نگرفت. O0. B-)وقتی‌ بچه‌ها توی حیاط بودن ما نقشه مهد
-کودکو کشیدیم که شب که همه خوابن در یک عملیات انتحاری ساختمان آتیش بزیم >) >) برنامه این بود که من اصلا از مهد بیرون نرم برم توی پارکینگ قایم بشم منتظر اون دو
تا..امیرحسین با چتر نجات فرود بیاد رو پشت بوم..اردلان از خونشون تونل بزنه به زیر ساختمان مهد.. :)) :)) :)).حیف که غذا و قدر با ما یار نبود..مستخدممون حرفا مارو شنید و کلی‌
نصیحتواینا... :-< 8-}
(age ghalat emlayi dari bebbakhshid ba behnevis neveshtam==<www.behnevis.com) ;D
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

به نقل از XsPiR@te :
من وقتی‌ پیش دبستانی بودم کلا ما ۳ تا دختر بودیم با ۱۷ ۱۸ تا پسر :P...یه دخترا که هفته که هفت روز بود ۲ روزش میومد (:|...اون یکیم کلا روانش پاک بود باید توی شعاع ۳
کیلومتری باش حرف می‌زدی که نفسمون بش نخوره تا سرما نخوره :-\(اسمش یاسمین بود)....خلاصه دوستای من امیر حسین بود(باباش خواننده بود ;D) با اردلان....(بچه بودیم دیگه :-")
یه بار میخواستیم درس بزرگی‌ به یاسمین بدیم رفتیم با قیچی بنده کیفشو پاره کردیم >) اونم در یه حرکت خیلی‌ لوس رفت مارو لوی داد به خاله بهناز #-o!اصولا ما رو ۵ شنبه‌ها
میبردن توی حیاط تا بازی کنیم که ما سه تا محروم شدیم 8-| 8-|...ما دیدیم چی‌ کار کنیم چیکار نکنیم نمی‌شد که انتقام نگرفت. O0. B-)وقتی‌ بچه‌ها توی حیاط بودن ما نقشه مهد
-کودکو کشیدیم که شب که همه خوابن در یک عملیات انتحاری ساختمان آتیش بزیم >) >) برنامه این بود که من اصلا از مهد بیرون نرم برم توی پارکینگ قایم بشم منتظر اون دو
تا..امیرحسین با چتر نجات فرود بیاد رو پشت بوم..اردلان از خونشون تونل بزنه به زیر ساختمان مهد.. :)) :)) :)).حیف که غذا و قدر با ما یار نبود..مستخدممون حرفا مارو شنید و کلی‌
نصیحتواینا... :-< 8-}
(age ghalat emlayi dari bebbakhshid ba behnevis neveshtam==<www.behnevis.com) ;D

خدا شفا بده
در ضمن
مگه شما کیبوردت فارسی نداره که مجبور شدی با بهنویس بنویسی؟
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

این خاطره مال سه سال راهنماییه!
ما هر روز صبح که میرفتیم مدرسه ون های مدرسه فرزانگانو تو راه(اتوبان حکیم) میدیدیم و میدونستیم اگه از یه جایی به بعد برن تو یه زیرگذر فرزانگانی اند!

ولی اونا نمیدونستن ما حلی ای هستیم!

همیشه هم وقتی از کنارشون رد میشدیم زیر چشم نگاهمون میکردن!
اخر سر اومدیم یه فکری کردیم:
.
.
.
این که رو رو پنجره سواری کاغذ بچسبونیم سرویس علامه حلی! اما گفتیم خیلی خیلی ضایع ست!

(خانوم های فرزانگانی که با ما هم مسیر بودن لطفا بهشون بر نخوره! شاید بعضی ها نگاه نمیکردن)

اگه میدونستم ما حلی ایم، دیگه زیر چشم نگاهمون نمیکردن! چهارچشمی بهمون ذل میزدن!
 
Back
بالا