• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

گند های دوران كودكی

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع alemzadeh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

يه بار داداشام داشتن با هم ديگه دكتر بازي مي كردن و يكيشون اون يكي ديگه رو گرفته بود و يه انبر دست هم دستش بود و مثلا مي خواست دندونشو بكشه...منم كه مهربون و زود باور فك كردم جدا اين دوتا دارن دعوا مي كنن از ژشت ژريدم روي اوني كه انبر دست دستش بود...اون بنده خدا هم هول شد و انبر دست خورد تو ژيشينوم و سر و صورتم ژر از خون شد...چي كار كنيم ديگه از بچگي مهربون بوديم :-[
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

بدترین زجری که به همسایه ها دادم اون زمان این بود که مامانم میگه 4 سالو اینا که بودم راس ساعت 3 الی 4 ! صبح بلند میشدم میشستم یه نفس جیغ میکشیدم(بنفش!) بابام میگفته : عزیزم چته؟ من : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآا !! بابام : دخترم جاییت درد میکنه؟ من: آآآآآآآآآ ...
بابام : شادی جان چه مرگته!!؟ من : (مکث) بعد : آآآآآآآآ !!!!! (کلا روان پریشسی داشتم!! ;D ) ( برا اینکه منو خفه کنن هر دفه یه کاری میکردن! مامانم میگه بابای بدبختت ساعت 4 صبح واست میرقصیده!!!(ببخشید رکن اصلی خاطره بود نمیشد سانسور کنم!! ;D) من انگار آهنگ بندر یه چیزی رو میخوندم اون میرقصیده!! بیچاره! ;D
به نقل از مامانم همسایه ها مامان بابامو میدیدن فقط حال منو میپرسیدن! ;D

من کلا بچگی مسواک دوست نداشتم! ( نه خیلی الان دارم!!! ;D) بعد اون موقع بثکه علاقم داشتم فلوراید هم قرقره میکردم!!(تقریبا به زور!) مامانم ساعت 9 مسواک خمیردندون میمالید میداد دستمون بعد عین مرغ باید میخوابیدیم ! خب من نمیخواستم! یه شب راس ساعت مقرر رفتم زیر تخت قایم شدم.مامانم هرچی شادی شادی کرد دید خیر!نیسم!(خونه مون اونموقع صاف به خیابون باز میشد پله مله هم نداشت وا3 همین احتمال میدادن رفتم بیرون!)! به آبجی گفتن بره زیر تختمو ببینه!(گول خوردین!زیر تخت خودم نبودم! زیر تخت مامانم بودم(تقریبا رفتن اون زیر خیلی ناممکن بوده گویا! ;D) گفته نیسم.مامانمم بیچاره دل نازک! در غم فراق دختر زده زیر گریه!بابام رفته بیرونوبگرده. ( منم ترسیده بودم خب نمیشد بیام بیرون!) بعد آخر خواهرم پیدام کرد لوم داد نامرد.بابامم خشن وارد عمل شد به جا اینکه منو از اون زیر بکشه کلا تشک(؟!) و اون چیز زیریش رو برداشته من سنگکوب کردم! مامانم هق هق میکرد ! آخرم نه تنها مسواکو زدم بلکه مجبور شدم 10 دیقه فلورایدو تو حلقم نگه دارم ! ناجوانمردها ! ;D


و اما ....! میخوام چیزی رو لو بدم که اگه خواهرم بفهمه تا آخر عمر دست میگیره! آخه لو نرفت ! بچه بودم (نه حالا اونقد بچه.طرفا 7 8 ماه پیش ;D ) دیدم حوصلم سر رفته سوویچ ماشین مادر گرام هم رو اپن چشمک ! گفتم برم تو پارکینگ کلاجو تا ته بگیرم گاز بدم! ( خیلی حال میده! حس پیست و اینا!) از بد روزگار یکم پام رو کلاج شل شد اینم رو دنده عقب بود پا راستمم تا ته رو گاز ! هنوز که هنوزه در پارکینگ نیم ساعت گیر میکنه تا بشه بازش کرد!ضربه ی سنگینی بود! ;D ;D ;D



peg0a2h1 : برای اون تیکه اولش ... =)) =))
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

حيف كه غيبته
و اگر نه اندازه كل اين 3 صفحه از داداشم چيزي دارم بنويسم :-<
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

به نقل از 3ggerman :
بدترین زجری که به همسایه ها دادم اون زمان این بود که مامانم میگه 4 سالو اینا که بودم راس ساعت 3 الی 4 ! صبح بلند میشدم میشستم یه نفس جیغ میکشیدم(بنفش!) بابام میگفته : عزیزم چته؟ من : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآا !! بابام : دخترم جاییت درد میکنه؟ من: آآآآآآآآآ ...
بابام : شادی جان چه مرگته!!؟ من : (مکث) بعد : آآآآآآآآ !!!!! (کلا روان پریشسی داشتم!! ;D ) ( برا اینکه منو خفه کنن هر دفه یه کاری میکردن! مامانم میگه بابای بدبختت ساعت 4 صبح واست میرقصیده!!!(ببخشید رکن اصلی خاطره بود نمیشد سانسور کنم!! ;D) من انگار آهنگ بندر یه چیزی رو میخوندم اون میرقصیده!! بیچاره! ;D
به نقل از مامانم همسایه ها مامان بابامو میدیدن فقط حال منو میپرسیدن! ;D
وای خدا من اینو خوندم هنوزم دارم از خنده غش و ضعف میکنم!
b607942c86acfe61cac91254b8e3f730.gif



حدودا 4-5 سالم بود، یه بار رفته بودیم خونه ی یکی از دوستای مامانم اینا، اون جا 1 عدد پسر بچه کوچیک تر از خودم بود، خیلی هم خنگ و آروم بود. همه به اون توجه میکردن، هیچ کس به من توجه نداشت ;D بعد برای این که از شرش راحت بشم که یکی هم به من توجه کنه، با خودم بردمش توی حموم خونه ی اونا، گلاب به روتون، ;D کله اش رو کردم توی توالت فرنگی! ;D ( بهش گفتم میخوای ببینی اون تو چه خبره؟ ;D گفت آره، منم بلندش کردم با سر گذاشتمش اون تو! ;D ) اونم قدش خیلی کوتاه بود، تو وضعیت معلق اون جا موند! صداشم در نیومد این قدر که گیج شده بود! ;D در رو از بیرون قفل کردم و کلیدشو گذاشتم زیر پادری، بعد رفتم اون ور. بعد یه مدت مامان اون پسره پرسید شماها سهراب رو ندیدین؟ منم خیلی مظلوم اون جا نشسته بودم و همین مظلوم نمایی باعث شد که مامانم بهم شک کنه! بالاخره شروع کردن بگردن ببینن ایشون کجاست، یه نفر دید از توی دسشویی انگار صدای ناله میاد، اومدن دنبال کلید گشتن پیداش کردن، در رو باز کردن دیدن این داره تو هوا دست و پا میزنه که بیاد بیرون کلشم خیس ِ خیس! موهاشم ماشالله بور بود خیلی باحال شده بود! بعدا دیگه مامان من این قدر از دستم عصبانی بود که توی خونه این قدر سرم داد زد که تا دو سه روز حنجرش گرفته بود صداش خس خسی! ;D هنوزم این سهراب رو من ببینم از آزار دریغش نمیکنم! :-"
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

من یه گند جالب دیگه هم الان یادم اومد یادمه 3-4ساله بودم تولدم یه نفر بهم پول داد بابام گفت پولو بده برات بذارم بانک یا بریم یه چیزی بخریم من گیر دادم نه من پولمو می خوام به زور 10-20 هزار تومنشو نگه داشتم بقیه رو دادم بابام بعد خیلی خوشحال هزاری ها رو بردم زیر قیچی و اون کله امام خمینی رو از نصفشون کندم و البته یه چند تا کله از کتاب داستانام.خلاصه رو یه مقوا تنو کله بهم وصل کردم در حد فتوشاپ و یه کتاب داستان در آوردم.بقیه پاره پوره پولا رو هم بردم ریختم سطل آشغال.بعد با خوشحالی فراوان رفتم و اثر هنریمو به بابام نشون دادم و بابام یه دعوا اساسی را انداخت و تا یه ماه هم برام پفک نخرید.
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

یادمه 7 سالم بود با مادر گرام دوام شد ! ;D
منم بچه فرزی بودم B-)هی غر شنیدم هیچی نگفتم بعد مامانم اومد سر میز شام بشینه منم صندلی را کشیدم!
تا یه هفته بام حرف نزد!


ولی قضیه جالبی بود!
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

به نقل از Settareh :
وای خدا من اینو خوندم هنوزم دارم از خنده غش و ضعف میکنم!
b607942c86acfe61cac91254b8e3f730.gif



حدودا 4-5 سالم بود، یه بار رفته بودیم خونه ی یکی از دوستای مامانم اینا، اون جا 1 عدد پسر بچه کوچیک تر از خودم بود، خیلی هم خنگ و آروم بود. همه به اون توجه میکردن، هیچ کس به من توجه نداشت ;D بعد برای این که از شرش راحت بشم که یکی هم به من توجه کنه، با خودم بردمش توی حموم خونه ی اونا، گلاب به روتون، ;D کله اش رو کردم توی توالت فرنگی ;D ×× یکی از دوستان تو یاهو ازم پرسید چطوری؟ این طوری : بهش گفتم میخوای ببینی اون تو چه خبره؟ ;D گفت آره، منم بلندش کردم با سر گذاشتمش اون تو! ;D ×× اونم قدش خیلی کوتاه بود، تو وضعیت معلق اون جا موند! صداشم در نیومد این قدر که گیج شده بود! ;D در رو از بیرون قفل کردم و کلیدشو گذاشتم زیر پادری، بعد رفتم اون ور. بعد یه مدت مامان اون پسره پرسید شماها سهراب رو ندیدین؟ منم خیلی مظلوم اون جا نشسته بودم و همین مظلوم نمایی باعث شد که مامانم بهم شک کنه! بالاخره شروع کردن بگردن ببینن ایشون کجاست، یه نفر دید از توی دسشویی انگار صدای ناله میاد، اومدن دنبال کلید گشتن پیداش کردن، در رو باز کردن دیدن این داره تو هوا دست و پا میزنه که بیاد بیرون کلشم خیس ِ خیس! موهاشم ماشالله بور بود خیلی باحال شده بود! بعدا دیگه مامان من این قدر از دستم عصبانی بود که توی خونه این قدر سرم داد زد که تا دو سه روز حنجرش گرفته بود صداش خس خسی! ;D هنوزم این سهراب رو من ببینم از آزار دریغش نمیکنم! :-"
لاقل سیفونم میکشیدی که بدبخت توی اب کثیف دست و پا نرنه!!
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

منم ياد خاطره ي دستشويي افتادم.......يه روز مهمون داشتيم(تعداد كثير!) بينشون يه بچه لوس بود كه من ميترسيدم اتاقمو كثيف كنه حواسم 5 دنگ بهش بود(يه دنگشم يه جا ديگه بود ;D)

يه هو داد زد مامان ***‌دارم (منظورش دستشويي بود) مامي گرام ايشون هم در اون لحظه دردسترس نبودند

گفتم خودت بلدي بري؟؟ گفت اره.... تا داشتم ميبردمش ديدم الان قبل ناهاره و دستشويي خالي هم تو اين موقعيت گير نمياد.......گفتم فرنگي بلدي ؟؟؟ گفت نه..منم گفتم يادت ميدم بيا...... ;D.....گفت زود باش.....خيلي كودن بود ياد نميگرفت كه ;D.......

منم گفتم فراموشش كن سريع بلندش كردم گذاشتم رو دستشويي(به حالت دستشويي ايراني روي دستشويي فرنگي ;D 8-}) گفتم خب ديگه من نگاه نميكنم.....گفت دستمو ول نكنيا......منم از رو لج بازي دستشو ول كردم و رفتم....بعد يه صداي شالاپي اومد ;D ;D ;D

اوشون در حال تخليه سقوط كردند ;D ;D.......تقصير خودش بود هم نفهم بود هم بي دستو پا.....(4 يا 5 سالش بود.)
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

من بچه بودم،یک جوجه داشتم و یک اردک!بعد یه روز این جوجه هه مریض شد،رفتم به داداشم گفتم بیاد ببینه جوجم چش شده! ;D
داداشم هم اون موقع کلاس سوم دبستان بود،جو گیر شد،گفت باید عمل بشه!! :))
بعد من به مامان بابام گفتم ،اونا گفتن بذار عملش کنه،ببینیم چی کار می کنه!! ;D :))
بعد داداشم شکم جوجه هه رو باز کرد،منم بهش قیچی و انبر(!) و لوازم جراحی میدادم! ;D
بعدش هم مامانم بخیه زد جای بریدگی رو! ;D
بعد از یک روز جوجه هه مٌرد!
منم بردم دادم به گربه ها بخورنش دور هم شاد بشن!! >) ;D
 
Back
بالا