• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

آرزوها زبان خداوند هستند
در این جهان حقیقتی بزرگ وجود دارد
هرکس که باشی یا هر عملی که از تو سر می‌زند
و وقتی چیزی را از ته قلبت بخواهی آنگاه این خواسته‌ی تو
از وجود این جهان سرچشمه می‌گیرد و تو مامور انجام آن می‌شوی.

کیمیاگر
پائولو کوئیلو
 
وقتی که واقعا از آنجا به راه افتادم، با این احتیاج مبرم بود که بین خودم و تن خودم فاصله بیندازم، بین خودم و خاطراتم فاصله ایجاد کنم.بین خودم، نه کس دیگر.
و زمین آنقدر پهناور نبود که بین من و جنایتم فاصله بیندازد.آن قدر طولانی یا عمیق نبود که های و هوی وجدان خودم را خاموش کند.
می خواستم بین سایه ام و خودم فاصله بیندازم، بین اسمم و خودم، بین یاد اسمم و باقی وجودم، بین تنم و من خودم، آن منی که بی سایه و بی نام و بی یاد و بی تن، دیگر تقریبا کسی نبود.

خانواده پاسکوال دوآرته - کامیلو خوسه سلا
 
بی‌توجهی به این حقیقت علت سردر گمی میلیون‌ها نفر انسان بوده است که گمان می‌کنند "دانش قدرت است."
هرگز چنین چیزی نیست. دانش در نهایت قدرتی بالقوه است و تنها زمانی به قدرت بالفعل تبدیل می‌شود که آن را به شکل برنامه‌ای قطعی در راستای هدفی معین هدایت کنیم.



بیندیشید و ثروتمند شوید| صفحه ۷۶
 
متیو روند تبدیل کردن پسرش مارکوس به خون‌‌آشام رو برای دایانا توضیح میده. مارکوس یه پزشک در جنگ جهانی اول بوده که متیو از روی علاقش به اون پزشک جوون تبدیلش کرده.

دایانا گفت:به نظر یه جنایت میاد.
متیو معترفانه گفت: بزرگترین جنایت زندگیم، این بود که به لطافت محض یاد دادم بِدَره و به پزشک یاد دادم آدم بکشه...





اکتشاف جادوگران
 
شازده کوچولو:از کجا بفهمم وابسته شدم؟
روباه:تا وقتی هست نمیفهمی!



شازده کوچولو :RedHeart
 
تلاش برای ایجاد روحیه شوخ طبعی و خوشمزگی و به خاطر تحمل شرایط زیستی پیرامون خود، شگرد شگفت انگیزی برای آموختن هنر زندگی می شود.

انسان در جستجوی معنا- ویکتور فرانکل
 
شخصی جهنم را اینطور برایم تعریف کرد:
در آخرین روز زندگی‌ات روی زمین آن شخصی که از خودت ساختی، شخصی را که می‌توانستی باشی ملاقات خواهد کرد...

حکایت آنکه دلسرد نشد
 
-یه وقتایی میشه که بخودم میگم عجب غلطی کردم!
+همون لحظه پاشو یکی بزن تو گوش خودت بگو از این به بعد غلط نکن!


سلسله مراتب اشتباهات
 
وقتی انسان پی می برد که سرنوشت او نیز رنج است، ناچار است رنجش را به عنوان وظیفه ای استثنایی بپذیرد. ناگزیر باید این حقیقت را بپذیرد که در رنج بردن نیز در جهان تک و تنهاست. هیچ کس نمی تواند او را از رنج هایش برهاند و یا به جای او رنج برد. تنها فرصت موجود، بستگی به نحوه ی برخورد او با مشکلات و تحمل مشقات دارد.

انسان در جستجوی معنا / ویکتور فرانکل
 
زندگي همچون بادكنكی است در دستان كودكان
كه هميشه ترس از تركيدن آن
لذت داشتن آن را از بين می برد.
کلیدر/محمود دولت آبادی

شیرینی زندگانی بیش از یک بار به کام آدم نمی‌شیند
اما تلخی هایش هربار تازه‌اند هر باز تازه تر ...
کلیدر/محمود دولت آبادی
 
ب نظر من انسان قادر است و می تواند به خاطر ایده ها و ارزش هایش زندگی کند و در این راه جان دهد.

انسان در‌جستجوی معنا _ ویکتور فرانکل
 
خیلی به چیزی وابسته نباش، فرض کن آنچه در اختیار داری چیزی ست که جهان بطور موقت به تو داده است و می تواند در یک چشم بر هم زدن آن را یا حتی بیشتر از آن را از تو پس بگیرد.

هنر شفاف اندیشیدن_ رولف دوبلی
 
خوشی های بزرگ زیاد مهم نیستند مهم اینه که آدم بتونه با چیز های کوچک خوش باشه...
بابا جون من رمز بزرگ خوشبختی رو پیدا کردم و آن این است که باید برای حال زندگی کرد
و اصلا نباید افسوس گذشته رو خورد و یا منتظر آینده بود
بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد...

بابا لنگ دراز
 
وقتی جنگی رخ می‌دهد، مردم می‌گویند:«این خیلی احمقانه است و نمی‌تونه خیلی ادامه پیدا کنه.» یک جنگ احتمالا «خیلی احمقانه» است، ولی این مسئله مانع دوامش نیست. حماقت همیشه بادوام است، و اگر انسان همواره به خودش فکر نکند، این مسئله را درک می‌کند.
طاعون_البر کامو
 
کورالین گفت:"اینجا از آن روز های بی حال ندارد؟"
روح گفت:"نه. هر روز که بیدار میشوی، دنیای تازه ای در انتظار توست"

-یعنی هیچ روزی نیست که ندانی چه کار کنی، حالت از خودت بهم بخورد و هیچ سرگرمی ای نباشد؟ از آن روز هایی که تا ابد کش می آید؟

+هیچ وقت چنین اتفاقی نمی افتد. هر روز دنیای جدیدی برای تو افریده میشود. سرشار از شادی و سرگرمی و زیبایی.

-هیچ غذایی بدمزه ای نیست؟ از آنهایی که تویش نخود باقالا و ترخون میریزند؟

+هرغذا بهانه ایست برای شادی تو و چیزی در دهان نمیگذاری، مگر انکه باعث شادیت شود.

-چرا نمی فهمی؟ من نمیخواهم اینجا باشم! چطور از روز های زیبا لذت ببرم، وقتی هیچ روز وحشتناکی وجود ندارد؟ چطو از نور لذت ببرم، ولی هیچ وقت تاریکی وجود ندارد؟ چطور از روز لذت ببرم، وقتی هیچ وقت شب نمیشود؟ چه روز تعطیلی لذت بخش است، وقتی بعد از آن مجبور به مدرسه رفتن نباشی؟!


کورالین
 
قصه از آن جا شروع شد
که از عادت کردن
فرار کردیم،
و به فرار کردن عادت کردیم...!


_ عادت می کنیم
 
منظره‌ی ویرانی آدم‌ها غم‌انگیزترین منظزه دنیاست!
ببینی کسی مثل طاووس می‌رفته، حالا مرغ نحیفی است، پرش ریخته.
ببینی کسی خود را ملکه‌ای می‌پنداشته و تو را بنده‌ی زرخرید، حالا منتظر گوشه‌ی چشمی‌ست به او بکنی.
ببینی...

-همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها
 
فروغ پرسید:کی ازدواج می کنیم ؟؟
گفتم : اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتاده ی بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آبگرمکن و اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمه نان از کله ی سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم .
و تو به جای عشق باید به دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و مهمانی و نق ونوق بچه و ماشین لباسشویی و جاروبرقی و اتو و فریرز و فریزر و فریزر باشی .
هر دومان یخ میزنیم، بیشتر از حالا پیش همیم... ولی کمتر از حالا همدیگر رو می بینیم ؛
نمی توانیم ببینیم ؛ فرصت حرف زدن با هم نداریم ؛ در سیاله زندگی دست و پا میزنیم ، غرق می شویم ... و جز دلسوزی برای یکدیگر کاری از دستمان ساخته نیست .
,,عشق,, از یادمان می رود و گرسنگی جایش را می گیرد .

عشق روی پیاده رو
 
‌‌
زمان تسکین دهنده نیست!
شاید دیگر هر روز
اشک از چشمانت سرازیر نشوند
اما درد همچنان باقی است...

دایان چمبرلین -خواهر خاموش
 
Back
بالا