• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

+ انسانیت مفهومی متغیر و نسبی است. این را مادرم می‌گفت. عجیب است که مردم به چه چیزها که می‌توانند خو کنند، فقط به شرط آنکه گریزگاه‌های کوچکی باشد که از شدت فشار بکاهد.

+ می‌گويد تا تخم‌مرغ نشکنی که نمی‌شه املت درست کرد. ما فکر کردیم می‌تونیم بهتر عمل کنیم.
آهسته می‌گویم: بهتر؟ چطور میشه گفت این‌طوری بهتره؟
می‌گويد: بهتر بودن معنایش این نیست که بهتر برای همه. بهتر همیشه برای بعضی‌ها یعنی بدتر.

+ آنچه باید ارائه دهم نه چیزی زاده شده، که چیزی ساخته شده است.

+ این آزادی بود. می‌گفتند، غربی شده.


سرگذشت ندیمه، مارگارت اتوود
 
هورم هب:《به خدایان سوگند،یک تپاله ی حیوانی که در جاده ای افتاده از نشان حیات او فایده اش بیشتر است. با همه ی این دیوانگی هایش وقتی در چشمانم زل می زند،دستش را روی شانه ام می گذارد و یا مرا دوست خود صدا می زندبه گفته هایش ایمان می آورم، گرچه به خوبی می دانم که حق با من است و او در اشتباه به سر می برد! سینوهه میترسم اگر مدتی طولانی در اینجا اقامت گزینم، مثل ندیمه ها شوم!.》
سینوهه، پزشک مخصوص فرعون، میکا والتاری
 
آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند، برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده اند؟ آیا آن چه که حس می کنم، می بینم و می سنجم، سر تا سر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟

بوف کور، صادق هدایت
 
حس می کنم توخالی ام.
مدام به این مسئله فکر می کنم؛ به خلأ درونم.
به خودم می گویم اگر می توانستم به اعماق بدنم نفوذ کنم، قلب و سرم را بشکافم و داخلش را ببینم، احتمالا چیزی نمی دیدم.
هیچ چیز ،جز باد، بیابان و زمین یخ زده ای که در آن هیچ جنب و جوشی نیست...

گذر از زمستان _ الیویه آدام
 
پدرم در اولین مکالمهٔ تلفنی پرسید: «چرا رفتی؟» دلایلم را توضیح دادم. در دومین مکالمهٔ تلفنی هم پرسید: «چرا رفتی؟» دوباره دلایلم را گفتم. تا زنده بود، در هرمکالمهٔ تلفنی ان پرسش را میپرسید. کم کم فهمیدم که برای او«چرا رفتی؟» یک پرسش نبود یک جملهٔ خبری بود: «کاش نمیرفتی!»


#ابراهیم_سلطانی
 
لازم است بدانید که عذروبهانه هایتان اغواگرند ،
ترس هایتان دروغ میگویند و تردیدهایتان راهزنان زندگی هستند .
_______________________________________________
فقط کسانی که عمیق عشق میورزند ،اندوه عظیم را میفهمند.
_______________________________________________
بهشت روی زمین ، مکان نیست ،حالت است

باشگاه ۵ صبحی ها _رابین شارما
 
البته این را همین الان بگویم که از خیلی از کارهایم در زندگی پشیمانم اما از اینکه بی وقفه عاشق ادبیات و سینما بودم و گاهی موسیقی، خیلی رضایت دارم.
احساس میکنم آدمی که نتواند با این سه، ادبیات و سینما و موسیقی خلوت کند و مثل حل شدن شکر در آب با آن‌ها آمیخته شود، انگار در تمام عمر زندگی را از پشت شیشه نگاه کرده، یا از توی قوطی تلویزیون.
باران از پشت شیشه لمس نمیشود و بوی جنگل را از توی تلویزیون نمیشود نفس کشید.

- و تنها عشق چاره ساز است/علی سلطانی
 
همه مان میمیریم
همه مان میمیریم نوسال
با گرهی از رنج بر روی گلویمان!
پرده خانه/بهرام بیضایی
 
{ داد از غریبی! خونم، شرابتان! بنوشید! جسمم، خوراکتان! بدرید! نَفَسم، زندگیتان! بمکید! چشمم، نگاهتان! بخانید! روحم، توانتان! بُکُنید! روزم، شبتان! بمیرید! مویم، راهتان! نروید! رویم، روزتان! بخندید! لبم، مستیِ تان! ببوسید! پایم، راهتان! نخواهید! اشکم، غمتان! ببارید! مستم! مستیم! داد از غریبی! باد! فدا! }

| پوف- نعلبندیان |
 
مگذار در لحظه‌هایی از زندگی، به خاطر کوچک‌ترین چیزها که بزرگ می‌نمایند در چشمانت اشک بنشیند.
اشک‌ها برای غم‌های بزرگ و شادی‌های بزرگ است...
گریزِ دلپذیر _ آنا گاوالدا
 
زحمت دارد...
آدم شدن را میگویم...
این را می شود از مترسک ها آموخت...
آن ها تمام عمرشان را می ایستند...
تا بقیه آدم حسابشان کنند...

بوف کور - صادق هدایت
 
دوشیزه سکینه مطلقا به خیالات شیطانی از قبیل هم‌ آغوشی با مردان، شوهر کردن و خیالات روحانی مثل بچه‌دار شدن، اهل زندگی زناشویی بودن، شکم باردار، لالایی و جز اینها، اجازه نمی‌داد در مغزش راه پیدا کنند و شاید به همین علت بود که هرشب دو قرص خواب‌آور استعمال می‌کرد.

سنگر و قمقمه‌های خالی - بهرام صادقی
 
20230313_095403_slre.jpg


- سوء قصد به ذات همایونی -
رضا جولایی
 
من با خودم فکر کردم: "اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد؛ شاید من اصلا ستاره نداشته‌ام!"

بوف کور، صادق هدایت
 
«انسان اندوهش را فراموش نمی کند،
بلکه خود را وادار می کند آن را تاب بیاورد.»...

نامه به گوستاو فلوبر، ژرژ ساند
 
خاله محبوبه می‌گوید :
"من فقط به عشق ماتیک زن جعفر شدم !"
جعفر شوهر اولش بود.
" گفتند تا عروسی نکنی نمی‌توانی ماتیک بزنی "

مامان نمی‌داند به خاطر چه چیزی زن آقاجان شد.
" یک روز مرا به پدرت دادند.
فکر کردم لابد بابای دومم است
و من باید این دفعه دختر او باشم.
یک نفر یک‌ مشت به پهلویم زد و گفت،
پدرت نیست.شوهرت است.

از آن به بعد هر وقت مشت می‌خوردم
می‌فهمیدم اتفاق مهمی افتاده ... !

پرنده من - فریبا وفی
 
برایم از چگونگی فروش بچه اژدهاها توضیح میدهد که باید کالابرگ مخصوص داشته باشی و فقط بچه ها میتوانند آنها را بخورند . وقتی میرسیم جلوی خانه رومن، دارد درباره نحوه طبق اژدها توضیح میدهد!
«با نمک و شامپو.»
«اما شامپو که خوردنی نیست!»
«نباید بخوریش که... ازش برای پختن اژدها استفاده میکنیم.»
«آهان!راست میگی.من چقدر خنگم!»

یاد او - کالین هوور
 
خاطرات ، چه شیرین چه تلخ ، همیشه منبع عذاب هستند ؛ دست کم برای من چنین است ؛ اما حتی این عذاب هم شیرین است . و وقتهایی که دل آدم پر است ، بیمار است ، در رنج است ، و غصه دار ، آن وقت خاطرات تر و تازه اش می کنند ، انگار که یک قطره ی شبنم شبانگاهی که پس از روزی گرم از فرط رطوبت می افتد و گل بیچاره ی پژمرده را که آفتاب تند بعد از ظهر تفته اش کرده ، شاداب می کند .

بیچارگان - داستایوفسکی
 
Back
بالا