• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

ما مردمی بودیم که در فضای خالی روزنامه ها زندگی میکردیم . و این به ما آزادی بیشتری میداد.
ما در شکاف بین داستان ها زندگی میکردیم.
_سرگذشت ندیمه
مارگارت اتود
 
اما اکنون چرا کسی جرات نمی کند حرف هایش را به زبان آورد، چرا آنها به جایی رسیدند که با وجود سگ های درنده ای که همه جا پرسه می زدند کسی جرات نمی کرد حرفش را به زبان آورد‌.

قلعه حیوانات - جورج اورول
 
انسان های موفق عاشق تجربه و یادگیری اند وقربانیان فریفته سرگرمی

باشگاه پنج صبحی ها
 
قبلش باید بدونید که توی این کتاب، حکومتی که ازش نام می بره، یه حکومت فاسده.
مجموعه داس مرگ، جلد سوم، پژواک، صفحه ی ۲۰۶
((شبحی سبز پوش بی هوا از سمت آشپزخانه وارد شد. داس رند بود. اگر می خواست با حالتی خیره کننده وارد شود، دیوار های شیشه ای تلاشش را بی ثمر می کردند چون موریسون خیلی قبل از آنکه به اتاق برسد او را دیده بود. امکان نداشت کسی بتواند این حکومت را به عدم شفافیت متهم کند.))
-جوری که از موقعیت استفاده کرده و دو تا چیز که کاملا بی ربط بودن رو بهم ربط داده تا کنایه بزنه>>>-
 
"یه وقتی با خودم فکر میکردم از ایران میرم،و...میدونی،خارج از ایران،با آدمای مختلف آشنا میشم؛بهشون میگم ما آدمای خوبی هستیم."
همین که جملات را بر زبان آور،تمنا دوباره به قلبش چنگ انداخت،این میل که به مردم آن بیرون بگوید آن ها آدم های خوبی هستند.کمتر از چیزی که بقیه فکر میکنند یا حتی خودشان می پندارند،عصبانی اند.بگوید مهربان اند،با اینکه مهرباتی برایشان آسان نیست.سعی شان را می کنند که شریف باشند،با اینکه شرافت برایشان هزینه دارد.این خودش هر عملی را از سر مهربانی ارزشمندتر می کند.که پاداش نگیرد.ولی آنها به هر حال سعیشان را می کنند.
فقط چون خوب اند.
کوارتت نهایی-آرمینا سالمی
 
کودکم!
می‌توانم به تو بیاموزم مثلا
وقتی چراغ قرمز است باید بایستی
ورود ممنوع را نباید وارد شوی
و یک‌طرفه یعنی تا آخرش را باید بروی

ولی چگونه به تو بیاموزم
سوار دلت شوی و هر کجا می خواهد نروی
وقتی خودم هنوز نیاموخته ام!


نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ~ اوریانا فالاچی
 
... مُرد دیگر؛ آدم‌ها می میرند، سکته می‌کنند یا زیر ماشین می‌روند، گاهی حتی کسی عمدا از بالای صخره‌ای پرت‌شان می‌کند پایین. این‌ها، البته مهم است ولی مهم‌تر همان نبودن آن‌هاست، این که آدم بیدار شود و ببیند که نیستش و جایش کنار تو خالیست. بعد دیگر جای خالی‌شان می‌ماند، روی بالش، حتی روی صندلی که آدم بعد از مردنشان خریده است. آن وقت است که آدم حسابی گریه اش می‌گیرد، بیشتر برای خودش که چرا باید این چیزها را تحمل کند...
آینه های دردار – هوشنگ گلشیری
 
هلیای من!
روزی سنگی به پیشانی سنگی کوه خورد، کوه خندید و سنگ شکست...
یک روز کوه می شکند؛ خواهی دید.

باری دیگر شهری که دوست میداشتم/نادر ابراهیمی
پ.ن: این کتاب خون شد رفت تو رگام
 
من ریشه دارم، ولی پرواز می‌کنم.

«من هیچ‌وقت بهترین دوست نداشتم. چطوریه؟» «نمی‌دونم. فکر کنم می‌تونی خودت باشی، حالا اون خودت هر‌چی باشه. بهترین و بدترین جنبه‌ی وجودت. اونا در هر صورت دوسِت دارن. می‌تونی باهاشون دعوا کنی، ولی حتی وقتی از دست‌شون عصبانی هستی، می‌دونی که همچنان دوست باقی می‌مونی.» «شاید لازم باشه یکی از اینا بگیرم.»


جایی که عاشق بودیم
 
نمیدانم مربوط به اینجا میشود یا خیر
اما به نقل از محمد علی کلی در کتاب انجام ناممکن - پاتریک بت داوید :

- اگر میتوانند از نان کپک زده ، پنیسیلین تهیه کنند ؛
البته که میتوانند از شما هم چیزی بسازند .
 
ما برای قبول اینکه باید با بعضی آدم‌ها، موقعیت‌ها و شرایط خداحافظی کنیم، به زمان احتیاج داریم. زمان باید بگذرد. ذهن ما باید هزاران داستان متقاعدکننده بسازد تا آرام‌آرام به لحظۀ خداحافظی نزدیک شویم. به‌هرحال چه تصمیم بگیریم چه همچنان خودمان را معلق نگه داریم، لحظه‌های خداحافظی فرا می‌رسند. امروز اگر نه، چند سال دیگر. حقیقت این است که فرار کردن به ما کمکی نمی‌کند. در خداحافظی‌ها، دردی وجود دارد، دردی پنهان، اصلاً مگر می‌شود خداحافظی دردناک نباشد؟ اگر خیلی وقت است که متوجه شده‌ایم به خداحافظی خاصی نزدیک شده‌ایم بهتر است خودمان را گول نزنیم. بهتر است درد را به رنج تبدیل نکنیم.

تکه هایی از کل منسجم_ پونه مقیمی
 
توماس پرسید: خوبی رفیق؟
میدانست که احمقانه ترین سوالی است که به عمرش با صدای بلند بیان کرده است.

گریز از هزارتو(دشت جهنم)
 
اگر کسی نتواند زندگیِ خودش را نجات دهد
آیا زندگی‌اش اصلا ارزش نجات‌دادن دارد؟

النور و پارک
 
گل پاسخ داد: ای ابله! تصور کرده‌ای من می‌شکفم تا دیده شوم؟
من برای خودم می‌شکفم نه برای دیگران، چون شکوفایی خرسندم می‌کند. سرچشمه‌ی شادی من در وجود خودم و در شکوفایی‌ام است

درمان شوپنهاور
اروین د یالوم
 
خیلی به چیزی وابسته نباش؛
فرض کن آنچه در اختیار داری چیزی است که جهان به طور موقت به تو داده است و میتواند در یک چشم بر هم زدن آن را یا حتى بیشتر از آن را از تو پس بگیرد...
هنر شفاف اندیشیدن _ رولف دوبلی
 
خرد تا به زنان برسد نامش مکر می‌شود،و مکر تا به مردان برسد نام عقل می‌گیرد.
شب هزار و یکم/بهرام بیضایی
 
زیادی معقول بودن انعکاسی از فقر درونی است چرا که شوریدگی بخش مهمی از سرزندگی است.
-وینیکات،آدام فیلیپس.
 
اوضاع قبل از اینکه بهتر بشه ، بدتر میشه . همیشه همین طوره

یکی از ما دروغ میگوید
 
Back
بالا