اعتراف میکنم از پارسال با اینکه از فیزیک متنفر بودم تصمیم گرفتم خودم واس المپ فیزیک بخونم و اعتراف میکنم ک در حال حاضر عاشق فیزیکم و این فقط بخاطر مدل درس دادن معلممونه وقتی یه چیزی رو بفهمی دیگه یادت نمیره اصلا فوق العادئس
اعتراف مي كنم اون سوسكي كه وسط ِ ادبيات از دستم افتاد رو لباس ِ «نسي» و به لباسش گير كرد و طفلك 2،3 دقيقه جيغ زد در حدي كه داشت از حال مي رفت، از دستم نيافتاده بود :-[ از قصد پرتش كردم
يه بچه 2-3 ساله بود بغل مامانش تو مترو . روش به من بود
خيلي غرغر ميكرد
منم براي اينكه ساكت شه يه چشم غره خففن رفتم براش
يهو ساكت شد
داشتم به خودم افتخار ميكردم كه ديدم لب و لوچه ش داره جمع ميشه يهو شروع كرد به جييييغغغ كشيدن :-ss
ديگه هم ساكت نشد
البته خداروشكر چون اگه ساكت ميشد كه ميگفت به مامانش و ميفهميدن من بودم
اعتراف ميكنم وقتي كه ني ني بودم دست يكي از بچه هاي كلاسمون آلبالو خشكه ديدم هر چي بهش گفتم بهم نداد منم زنگ تفريح رفتم همشون ريختم سطل ْشغال(عجب خنگي بودما لا اقل يدونه ميخوردم بعد ميذاشتم سر جاش اين چ كاري بود من كردم آخه؟) :-[
اعتراف ميكنم همين الانشم احساس ميكنم پ.ن يعني پس از نگارش.(اگه يكيئ ميدونه بهم معني اين و اسپم رو بگه )
پ.ن:بالاخره فهميديم :-[
اعتراف میکنم 9 سالم که بود عادتم این بود که سنگ پرت کنم!!! ی بار یه پاره آجر برداشتم و پرت کردم محوطه بقلی یهو صدای داد یه دختر اومد من یواشکی ی نگا انداختم دیدم چیزی نشده ی شکستگی سطحی در حد 5-6 تا بخیه زیر چونش بود!!! بعد داداشش اومد دنبالم منم قایم شدم پیدام نکرد منم خیلی ریلکس رفتم خونه انگار نه انگار که چیزی شده