• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

اعترافگاه!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Ham!D ShojaE
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم هر دفعه میرم فیس بوک به غلط کردن میفتم :-"
کامپیوترم بالا نمیاد ;D
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم وقتی بچه بودم هر وقت کارتون تارزانو میدیدم ، وقتی ببره به پدر و مادر تارزان حمله میکرد قایم میشدم و هر وقت تارزان بزرگ میشد گریه میکردم :)) ینی یه همچین بچه ای بودم من ;D
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم وقتی خالم داشت رمز شارژو بلند واسه دخترخالم میخوند من موبایلمو شارژ کردم! X_X
احتیاج ب شارژ داشتم خیلی! :-"
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم از بچگی م عادت دارم خوراکی و شکلات از اهالی خونه میدزدم زیر بالشم یا تو جعبه م قایم میکنم!!! ;D :-"
خدایی خیلی حال میده!!! البته الان کمتر شده الان میرم بسته شکلاتو کلا تو کابینت قایم میکنم همه رو میخورم!!! :)) ;D \:D/
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم امسال
7جلسه دینی
5 جلسه جغرافی
2 جلسه هندسه
4 جلسه زبان فارسی
10 جلسه ورزش
1 جلسه فیزیک
1 جلسه شیمی جیم زدم کلا
3 اصن مدرسه نیومدم
فقط به عشق المپیاد زیست
با تشکر از ناظم مسئول کتاب خونه ابدارچی مدرسه و تمامی کسانی که مارا در این مجموعه همراهی فرمودند....
 
پاسخ : اعترافگاه !

بچه بودم و سوار روروءک
به خاطر یه سیب ذوق زده میشم و میخوام خم شم که برش دارم که چپه میشم بیرون
فقط به خاطر یک سیب..
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف میکنم باید همیشه به خوانواده گوشزد میکنم که منو با تی تاپ و شیرینی ناپلئونی ، یا رولت ، یا هر کوفت خوشمزه‌ای که پختن نخواد نباید تو خونه تنها بذارن ، چون گشنه‌م میشه ، و انقدر از اون میخورم که فرداش سیستم گوارشم یه دور hard reset میشه.
+
یه کاربر داریم تو سایت "Anahine" ، من و پوریا (عابدی) به طور مشترک ،و بدون هیچ هماهنگی قبلی ، هردو مون اینو میخوندیم "Anineh" بعد سر برنامه کوه‌نوردی متوجه شدیم عجب سوتی‌ه ضایه‌ای. X_X
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف ميكنم تا وقتي كه "ZedZi(لبو)" نام كاربريشو عوض نكرد و به جاي ِ "laboO" ننوشت لَبو، من laboO رو لابو ميخوندم و فك ميكردم ورژنِ محترمانهِ يابو هست! ;D :-"
 
پاسخ : اعترافگاه !

یه روز داشتم از کنار یه مغازه ای که از این گوشواره و دستبند اینای بدل میفروشن میگذشتم ، بعد یک عدد پرنده نسبتا بزرگ دم در مغازه بود و در هم باز بود :-" من با پا پرنده رو به سمت در هدایت کردم :دی :-"
پرنده هم رفت تو ویترین کل دستبند و گردن بند اینارو انداخت ;D
صاحبان مغازه هم هر کاری میکردن نمیتونستن بگیرنش و پرنده همچنان بال بال میزد و ویترین رو به هم میریخت! ;D
من هم در حالت :-" محلّ وقوع حادثه را ترک نمودم! :-" B-) :>
بعد از چند روز دیدم هنوز ویترین رو درست نکردن ;D :-"
 
پاسخ : اعترافگاه !

اعتراف می کنم با اینکه می دونستم حضرت عیسی، بابا نداره ولی چون موسی و عیسی از نظر تلفظ مثل همند، با خودم می گفتم که حضرت موسی بابای عیسی است! :-[ ;D
 
Back
بالا