گاه می اندیشم
خبرمرگ مرا باتوچه کس می گوید؟!
آن زمان که خبرمرگ مرامی شنوی
روی توراکاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
وتکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
عجیب!عاقبت مرد؟!
افسوس
کاشکی می دیدم...
حمیدمصدق
زندگی قافیه شعرمن است
شعرمن وصف دل آرایی توست
درازل شایداین
سرنوشت من بود
می سرایم به امیدی که تو خوانی
ورنه
آخرین مصرع من
قافیه اش "مردن"بود!
بشکهد بار دگر لاله ی رنگین مراد
غنچه یسرخ فرو بسته ی دل باز شود
من مگویم که بهاری که گذشت اید باز روزگاری که به سر امده اغاز شود
روزگار دگری هست وبهاران دگر....
ژاله اصفهانی
کاش باران بودم
و غم پنجره را می شستم
و به هر کس که پس پنجره غمگین مانده
از سر عشق ندا می دادم
پاک کن پنجره از دلتنگی
که هوا دلخواه است
گوش کن باران را
که پیامی دارد
دست از غم بردار
زندگی کوتاه است
باز کن پنجره را
روز نو در راه است ...
این رباعی سعدی[nb]البته توی گنجور این رو به نام ابوسعید هم زده بود نمیدونم واقعاً برای کدومشون هست[/nb]
آن یار که عهد دوستداری بشکست میرفت و منش گرفته دامن در دست
میگفت دگرباره به خوابم بینی پنداشت که بعد ازو مرا خوابی هست
«بی تو مهتاب شبی» را
همگان میدانند
همگان شعر دو چشمان تو را میخوانند
تو که از کوچهٔ غمگین دلم میگذری
تو که از راز دلم با خبری
تو چرا رسم وفایت گم شد ؟
برق چشمان سیاهت گم شد ؟
با توام ای مه مهتاب شبان
با توام زلف پریشان جهان
بی تو صد خاطره ام گریان است
بی تو اشکم نفسم باران است
بی تو دیگر نفسم بند آمد
قافیه یک دل خوش چند آمد ...؟
بی تو جوی دل من خشکیدست
بی تو مهتاب نهان است ز ابر
ابر غم باریدست
با تو گفتم با شرم
با "تو" گفتم از دل
با تو از قصهٔ عشقم گفتم
و تو در اوج سکوت ...
با نگاهی پُِر تردید و خمود
گفتی از عشق حذر کن
نفسم بند آمد
اما
«بی تو مهتاب شبی» را
باز هم میخوانم
چه تو باشیّ و نباشی
باز هم میخوانم!!!