• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بهترین شعرهایی که تا به حال خوندی!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم
شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا بر منتهای مطلب خود کامران شدم
ای گلبن جوان بر دولت بخور که من در سایه تو بلبل باغ جهان شدم
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم
قسمت حوالتم به خرابات می‌کند هر چند کاین چنین شدم و آن چنان شدم
آن روز بر دلم در معنی گشوده شد کز ساکنان درگه پیر مغان شدم
در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت با جام می به کام دل دوستان شدم
از آن زمان که فتنه چشمت به من رسید ایمن ز شر فتنه آخرزمان شدم
من پیر سال و ماه نیم یار بی‌وفاست بر من چو عمر می‌گذرد پیر از آن شدم
دوشم نوید داد عنایت که حافظا بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم
 
  • لایک
امتیازات: f.hn
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

قشنگ بود .. شما دو بيتي دوست دارين؟!
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

ساقی بده پيمانه ای زان می که بی خويشم کند
برحسن شورانگيز تو ٬ عاشق تر از پيشم کند
زان می که در شب های غم٬ بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بيش و کم٬ فارغ زتشويشم کند
نورسحرگاهی دهد٬ فيضی که می خواهی دهد
بامسکنت شاهی دهد٬ سلطان درويشم کند
سوزد مرا سازد مرا٬ در آتش اندازد مرا
وزمن رها سـازد مـرا٬ بيگـانه از خويشـم کند
بستاند ای سرو سهی٬ سودای هستی از«رهی»
يغما کنـد انديـشـه را ٬ دور از بـدانديشـم کند
 
  • لایک
امتیازات: f.hn
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

به نقل از شذس :
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
ایول !
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

این که با خود می کشم هر سو نپنداری تن است

گور گردان است و در او آرزوهای من است

آتش سردم که دارم جلوه ها در تیرگی

چون غزالان در سیاهی دیدگانم روشن است

من نه باغم ، غنچه ها ی ناز من تکدانه نیست

"پهنه دشتم " ، " لاله " های داغ من صد خرمن است

این که می جوشد میان هر رگم دردی ست داغ

دورگاه درد جوشان است و پنداری تن است ! ...
.
.
.
سیمین بهبهانی
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

پس از مردنم چه خواهد شد نمیدانم
نمیخواهم بدانم
کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
بدست کودکی گستاخو بازیگوش
و او یک ریزو پی در پی
دم گرم خود را در گلویم سخت بفشارد
و فریاد گلویم
گوشها را به ستوه ارد
و خواب خفتگان
اشفته و اشفته تر سازد
و گیرد او
بدین ترتیب تاوان سکوت و انتقام اختنق مرگبارم را!
(موسوی اهری)
 
  • لایک
امتیازات: f.hn
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

هيچ دلي عاشق و دچار مبادا
عاقبت چشم انتظار مبادا

مي روي و ابر ها به گريه كه برگرد!
چشم خداوند اشك بار مبادا

تشنه لبي مست رفتست به ميدان
اين خبر سرخ ناگوار مبادا

تشنه لبي مست رفتست به ميدان
آيينه با سنگ در كنحار مبادا

تشنه لبي مست رفتست به ميدان
وعده ي ديدار بر مزار مبادا

تشنه لبي مست رفتست به ميدان
تشنه لب مست بي قرار مبادا!

شيهه ي اسبي شنيده مي شود از دور
شيهه ي اسبي كه بي سوار مبادا

اين طرف آهو دويد،آن طرف آهو
دشت در انديشه ي شكار مبادا

وسعت دشت است و وحشت رم اسبان
غنچه ي سرخي به ره گذار مبادا

"زندگي سبز" و "مرگ سرخ" مبارك
دشت پر زا لاله بي بهار مبادا!

عالم كثرت گشوده راه به وحدت
هيچ به جز آفريدگار مبادا!

هيچ به جز آفريدگار مبادا
هيچ به جز آفريگار مبادا

هيچ دلي عاشق و دچار مبادا!
...
فاضل نظري(اقليت)
 
  • لایک
امتیازات: f.hn
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

به نقل از Fade To Black :
پس از مردنم چه خواهد شد نمیدانم
نمیخواهم بدانم
کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
بدست کودکی گستاخو بازیگوش
و او یک ریزو پی در پی
دم گرم خود را در گلویم سخت بفشارد
و فریاد گلویم
گوشها را به ستوه ارد
و خواب خفتگان
اشفته و اشفته تر سازد
و گیرد او
بدین ترتیب تاوان سکوت و انتقام اختنق مرگبارم را!
(موسوی اهری)
واای خیلی قشنگ بود/شاعرش شعرای دیگه شم قشنگه؟کتاب داره؟
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

تو رفته اي و باز هم
من و غم نگفته ها
و بغض مانده در گلو
و گريه هاي بي صدا
تو رفته اي و بـــاز هم
من و شـبان بي فروغ
و اشكهاي ناشـــكيب
و اين زمانه ي دروغ
تو رفته اي و باز هم
من و خيال بودنت
و ياد روز هاي خوب
و حســــرت نبودنت ...
 
پاسخ : بهترین شعری که تا به حال خوندی!

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی جانا روا نباشد خون ریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
 
  • لایک
امتیازات: f.hn
Back
بالا