settareh
کاربر خاکانجمنخورده

- ارسالها
- 1,720
- امتیاز
- 3,910
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- تهران
پاسخ : گند هاي دوران كودكي
خب باز هم یکی دیگه از داستان های خودم و پسر خالم یادم اومد گفتم حیفه نگم !
5 سالم بود، پسر خالم سینا 13 سالش بود. همه فامیل یه جا مهمون بودن. موقع شام سینا خان داوطلب شد به من غذا بده.
منو ورداشت برد تو اتاق، برام باقالی پلو اورد که من اصلا دوست نداشتم.
گفتم باقالی پلو نمیخوام، برام یه چیز دیگه بیار. اونم مثلا منو خر کرد که هیچی دیگه نداریم. (لازانیا هم بودا!! ) گفت به جاش میتونی باقالی هاش رو تف کنی.
منم گفتم باشه. خلاصه هر قاشقی که تو دهنم فرو میکرد پشت سرش یه قلپ نوشابه میداد بعد فــــوت! من میخواستم باقالی ها رو فوت کنم کل محتویات رو فوت میکردم!
بعد دید چه گندی بالا اومده، کلی عصبانی شد.
گفت خب باقالی هاش رو خودم میخورم. شروع کرد پلو بهم بده، بعد برای این که ازم انتقام گرفته باشه قاشق رو محکم فرو کرد تو حلقم ؛ منم کلی بهم بر خورد و اینا!
نوشابه رو گرفت جلو دهنم، بعد تا جایی که میشد تو دهنم نگه داشتم، بعد 1 . 2 . 3 ! نوشابه رو فوت کردم روش! 
آقــــا هم کت و شلوار اتو کشیده پوشیده بود و موهاشو شونه کرده بود و (تیپ زده بود دیگه
) و تمام وجودش نوشابه ای شد! 
فریـــاد زد : ســـــــــــتـــــــــــــــــاره!!!!!!!
همون موقع خالم (مامان سینا خان) و مامانم با هم وارد شدن به ما سر بزنن!

وضع اون جا رو دیدن تا 30 ثانیه مامان و خاله فقط با دهن بــــاز نگا میکردن، من نیشم باز بود،
سینا خان هم بغض کرده بود عین چی ! 
بعد سینا زد زیر گریه !
که این دختره ی لعنتی منو کثیف کرد!! (حالا 13 سالشم بودا!!
)
بعد مامانش بش گفت بره خودشو تمیز کنه و مامانمم اومد اتاق رو تمیز کرد و خلاصه همه ریختن تو اتاق ببینن چی شده منم که از خدام بود همه بم توجه میکنن نیـش باز!
بعد مامانم گفت تو چرا لازانیا نخوردی؟ من جوش آوردم گفتم مگه داشتیم؟ گفت آره! تموم شد ولی!
بعد دیگه خونم عین چی جوش اومد، سینا که از دسشویی اومد بیرون کوشکوب داییم اینا (خونه داییم بودیم) رو از تو کشو یواشکی برداشتم و افتادم دنبال سینا!
چنان بکش بکش و داد فریادی بود که نگو!
بابامم اون وسط معرکه از ما فیلم میگرفت و شوهر خالمم سینا رو تشویق میکرد!
مامان و خاله و اون یکی خاله و دایی و زن دایی و همه هم افتاده بودن دنبال ما و داد و فریاد و.... #-o 
خلاصه دیگه مامانا موفق شدن و اومدن جدا کردن و بعدشم کلا همه رفتن خونه هاشون...

کلا آخرشم بلای خاصی سر من نیومد!
(به جز این که لازانیا گیرم نیومد!
)
خب باز هم یکی دیگه از داستان های خودم و پسر خالم یادم اومد گفتم حیفه نگم !
5 سالم بود، پسر خالم سینا 13 سالش بود. همه فامیل یه جا مهمون بودن. موقع شام سینا خان داوطلب شد به من غذا بده.
منو ورداشت برد تو اتاق، برام باقالی پلو اورد که من اصلا دوست نداشتم.
گفتم باقالی پلو نمیخوام، برام یه چیز دیگه بیار. اونم مثلا منو خر کرد که هیچی دیگه نداریم. (لازانیا هم بودا!! ) گفت به جاش میتونی باقالی هاش رو تف کنی.

منم گفتم باشه. خلاصه هر قاشقی که تو دهنم فرو میکرد پشت سرش یه قلپ نوشابه میداد بعد فــــوت! من میخواستم باقالی ها رو فوت کنم کل محتویات رو فوت میکردم!

بعد دید چه گندی بالا اومده، کلی عصبانی شد.
گفت خب باقالی هاش رو خودم میخورم. شروع کرد پلو بهم بده، بعد برای این که ازم انتقام گرفته باشه قاشق رو محکم فرو کرد تو حلقم ؛ منم کلی بهم بر خورد و اینا!
نوشابه رو گرفت جلو دهنم، بعد تا جایی که میشد تو دهنم نگه داشتم، بعد 1 . 2 . 3 ! نوشابه رو فوت کردم روش! 
آقــــا هم کت و شلوار اتو کشیده پوشیده بود و موهاشو شونه کرده بود و (تیپ زده بود دیگه
) و تمام وجودش نوشابه ای شد! 
فریـــاد زد : ســـــــــــتـــــــــــــــــاره!!!!!!!
همون موقع خالم (مامان سینا خان) و مامانم با هم وارد شدن به ما سر بزنن!

وضع اون جا رو دیدن تا 30 ثانیه مامان و خاله فقط با دهن بــــاز نگا میکردن، من نیشم باز بود،
سینا خان هم بغض کرده بود عین چی ! 
بعد سینا زد زیر گریه !
که این دختره ی لعنتی منو کثیف کرد!! (حالا 13 سالشم بودا!!
) بعد مامانش بش گفت بره خودشو تمیز کنه و مامانمم اومد اتاق رو تمیز کرد و خلاصه همه ریختن تو اتاق ببینن چی شده منم که از خدام بود همه بم توجه میکنن نیـش باز!

بعد مامانم گفت تو چرا لازانیا نخوردی؟ من جوش آوردم گفتم مگه داشتیم؟ گفت آره! تموم شد ولی!
بعد دیگه خونم عین چی جوش اومد، سینا که از دسشویی اومد بیرون کوشکوب داییم اینا (خونه داییم بودیم) رو از تو کشو یواشکی برداشتم و افتادم دنبال سینا!

چنان بکش بکش و داد فریادی بود که نگو!

بابامم اون وسط معرکه از ما فیلم میگرفت و شوهر خالمم سینا رو تشویق میکرد!
مامان و خاله و اون یکی خاله و دایی و زن دایی و همه هم افتاده بودن دنبال ما و داد و فریاد و.... #-o 
خلاصه دیگه مامانا موفق شدن و اومدن جدا کردن و بعدشم کلا همه رفتن خونه هاشون...

کلا آخرشم بلای خاصی سر من نیومد!
(به جز این که لازانیا گیرم نیومد!
)



بنده هم حوصله ام سر می رفته هوی طوری زنگ می زدم خونه ملت فوت می کردم 




