• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

گند های دوران كودكی

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع alemzadeh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

خب باز هم یکی دیگه از داستان های خودم و پسر خالم یادم اومد گفتم حیفه نگم ! :-"

5 سالم بود، پسر خالم سینا 13 سالش بود. همه فامیل یه جا مهمون بودن. موقع شام سینا خان داوطلب شد به من غذا بده. :-"
منو ورداشت برد تو اتاق، برام باقالی پلو اورد که من اصلا دوست نداشتم.
گفتم باقالی پلو نمیخوام، برام یه چیز دیگه بیار. اونم مثلا منو خر کرد که هیچی دیگه نداریم. (لازانیا هم بودا!! ) گفت به جاش میتونی باقالی هاش رو تف کنی. ;D
منم گفتم باشه. خلاصه هر قاشقی که تو دهنم فرو میکرد پشت سرش یه قلپ نوشابه میداد بعد فــــوت! من میخواستم باقالی ها رو فوت کنم کل محتویات رو فوت میکردم! ;D
بعد دید چه گندی بالا اومده، کلی عصبانی شد. ;D گفت خب باقالی هاش رو خودم میخورم. شروع کرد پلو بهم بده، بعد برای این که ازم انتقام گرفته باشه قاشق رو محکم فرو کرد تو حلقم ؛ منم کلی بهم بر خورد و اینا! ;D نوشابه رو گرفت جلو دهنم، بعد تا جایی که میشد تو دهنم نگه داشتم، بعد 1 . 2 . 3 ! نوشابه رو فوت کردم روش! ;D
آقــــا هم کت و شلوار اتو کشیده پوشیده بود و موهاشو شونه کرده بود و (تیپ زده بود دیگه :-" ) و تمام وجودش نوشابه ای شد! ;D
فریـــاد زد : ســـــــــــتـــــــــــــــــاره!!!!!!!
همون موقع خالم (مامان سینا خان) و مامانم با هم وارد شدن به ما سر بزنن! ;D :-"
وضع اون جا رو دیدن تا 30 ثانیه مامان و خاله فقط با دهن بــــاز نگا میکردن، من نیشم باز بود، ;D سینا خان هم بغض کرده بود عین چی ! ;D
بعد سینا زد زیر گریه ! :)) که این دختره ی لعنتی منو کثیف کرد!! (حالا 13 سالشم بودا!! :-" )
بعد مامانش بش گفت بره خودشو تمیز کنه و مامانمم اومد اتاق رو تمیز کرد و خلاصه همه ریختن تو اتاق ببینن چی شده منم که از خدام بود همه بم توجه میکنن نیـش باز! ;D
بعد مامانم گفت تو چرا لازانیا نخوردی؟ من جوش آوردم گفتم مگه داشتیم؟ گفت آره! تموم شد ولی!
بعد دیگه خونم عین چی جوش اومد، سینا که از دسشویی اومد بیرون کوشکوب داییم اینا (خونه داییم بودیم) رو از تو کشو یواشکی برداشتم و افتادم دنبال سینا! ;D
چنان بکش بکش و داد فریادی بود که نگو! ;D
بابامم اون وسط معرکه از ما فیلم میگرفت و شوهر خالمم سینا رو تشویق میکرد! :)) مامان و خاله و اون یکی خاله و دایی و زن دایی و همه هم افتاده بودن دنبال ما و داد و فریاد و.... #-o ;D
خلاصه دیگه مامانا موفق شدن و اومدن جدا کردن و بعدشم کلا همه رفتن خونه هاشون... ;D :-"
کلا آخرشم بلای خاصی سر من نیومد! ;D (به جز این که لازانیا گیرم نیومد! ;D )
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

من وقتی دبستانی بودم به همرا دختر عمو هام زنگ مزدیم تاکسی تلفنی آدرس همسایه مونو می دادیم تاکسی بیچاره میومد در خونشون بوق میزد همسایمونم میومد از همه جا بی خبر تاکسی هم شروع می کرد دعوا کردن بعد همسایه هم کرایه شو می داد تا10 12 بار ما اینکارو می کردیم خیلی حال میداد
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

تو چرا اینقدر خشنی!؟:دی (نکن ستاره جان) ;D
================
بچه که بودم!من تو خونه تنها می ذاشتن :( بنده هم حوصله ام سر می رفته هوی طوری زنگ می زدم خونه ملت فوت می کردم ;D
بعد یه بار از مخابرات زنگ می زنن خونمون به مامانم می گن اگه یکبار دیگه مزاحمت ایجاد کنید تلفنتون قطع می کنیم! ;D
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي


اینم جالبه :))

من وقتی 6 سالم بود خالم یه دونه زا این جوجه رنگیا دوستش بهش داده بود ;D ( خالم 10 سال از من بزرگ تره ! ;D ) جوجه هه نارنجی بود ;D یادش بخیر ;D

بعدش یه روز خالم با پریسا ( همون جوجه هه :)) ) اومدن خونه ما . ;D بعدش من گفتم چقدر کثیفه و اینا تصمیم گرفتیم که ببریمش حموم :))

گذاشتیمش تو تشت من شامپو زدیم بهش خلاصه حسابی شستیمش ;D

بعدش که از حموم اوردیمش بیرون دیدیم بدبخت مثه بید داره میلرزه :))

تصمیم گرفتیم خشکش کنیم ;D

با سشوار افتادیم به جونه بدبخت ه پریسا :))

فرداش مرد :))

رفتیم بابا کوهی خاکش کردیم ! ;D
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

به نقل از B ! T A :
اینم جالبه :))

من وقتی 6 سالم بود خالم یه دونه زا این جوجه رنگیا دوستش بهش داده بود ;D ( خالم 10 سال از من بزرگ تره ! ;D ) جوجه هه نارنجی بود ;D یادش بخیر ;D

بعدش یه روز خالم با پریسا ( همون جوجه هه :)) ) اومدن خونه ما . ;D بعدش من گفتم چقدر کثیفه و اینا تصمیم گرفتیم که ببریمش حموم :))

گذاشتیمش تو تشت من شامپو زدیم بهش خلاصه حسابی شستیمش ;D

بعدش که از حموم اوردیمش بیرون دیدیم بدبخت مثه بید داره میلرزه :))

تصمیم گرفتیم خشکش کنیم ;D

با سشوار افتادیم به جونه بدبخت ه پریسا :))

فرداش مرد :))

رفتیم بابا کوهی خاکش کردیم ! ;D
خوب عزیز من بلد نبودید خاله منم استاد همین کاراس(البته خاله من 5 سال از من بزرگتره) و منم تقریبا بلدم ما جوجه هامونو هر هفته حموم مبردیم هیچیشونم نمیشه ولی افراد مبتدی حتی اگر ناخون جوجه رو هم بگیرن جوجه میمیره
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

ما هر بار میریم باغ ، معمولا همه یه لباسی میپوشیم که هر بلایی سرش اومد ( خیس شدن ، گلی شدن ، رنگی شدن ، پاره شدن ، غیره ;D ) مشکلی نباشه ، ولی بابام بعضی وقتا ( وقتایی که قرار نیست آتیش روشن کنیم ) بلوز ، به اصطلاح نو - هاشو میپوشه! هی مامانم میگه میای اونجا گند زده میشه بش میگه نه
اون روز هم بابام یکی از همون تی شرت خوباش رو پوشیده بود.
من طبق معمول از درخت شاهتوت رفتم بالا ، شروع کردم به چیدن ، اصولا این درخت یه جاهایی داره که میشه رفت بالا ولی دیگه نمیشه به این راحتی اومد پایین ، مثلا باید قید پوست کف دستتو بزنی! چون کشیــــــده میشه رو تنه درخت.

من از یکی از اون شاخه فجیع ها رفتم بالا ، سخت نبود ، کلی هم شاهتوت اون بالا بود ، 2 تا دستام پر بود ، بعد میخواستم بیام پایین دیدم راه نیست ، داشتم دنبال شاخه میگشتم که یهو چپه شدم! با صورت داشتم میفتادم پایین دست راستمو گرفتم به یه شاخه ، شاهتوتا بین دستمو شاخه له شدن ، کامل ، دستم قرمز شده بود وحشتناک. دست ، بلوز ، شلوار ، مو ها ، همش شاتوت و برگ و چوب و ...

حالا اینا هیچی ، اومدم پایین خانواده اونطرف بالای پله ها بودن. من دم پله ها وایساده بودم بابام جلوم بود، پشتش به من بود. یکی از افراد فایمل اومد بره پایین از عمد تنه زد به من. منم اون لحظه اصلا تو باغ نبودمو خیلی شل وایساده بودم ، داشتم از عقب میفتادم پایین که با دست راست بلوز بابامو از پشت گرفتم که نیفتم پایین. بابام سریع برگشت و منوگرفت و همه چی به خوشی تموم شد.
مامانم دستامو دید گفت " بالا درخت بودی؟! " گفتم " آره شاهتوتا تو دستم له شد" بابام یه لحظه کپ کرد!! برگشت...! گفت "شاهتوت ...له شد؟!؟! تو کدوم دستت؟؟! " من " راست....:-" " بابام " منو با کدوم دست گرفتی؟؟؟؟؟" من " فکر کنم....راست؟؟!....:-" :-" ;D "
بابام پشتش به مامانم بود مامانم به پشت بلوز بابام دید داشت گفت" به نظر میاد راست...!!" بابام اصلا نمیدونست چه واکنشی نشون بده ، تو قیافه اش میشد خشم ، ناراحتی ، بغض(!!) ، احساس فلاکت رو مشاهده کرد. من فقط :-" :-" ;D ;D :-"

الان از اون بلوز برای شیشه پاک کردن استفاده میشه ;D + بابام الان معتقده بچه افتاد مرد هم مشکلی نیست ، فقط بلوز من لکه نشه! ;D
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

به نقل از peg0a2h1 :
ما هر بار میریم باغ ، معمولا همه یه لباسی میپوشیم که هر بلایی سرش اومد ( خیس شدن ، گلی شدن ، رنگی شدن ، پاره شدن ، غیره ;D ) مشکلی نباشه ، ولی بابام بعضی وقتا ( وقتایی که قرار نیست آتیش روشن کنیم ) بلوز ، به اصطلاح نو - هاشو میپوشه! هی مامانم میگه میای اونجا گند زده میشه بش میگه نه
اون روز هم بابام یکی از همون تی شرت خوباش رو پوشیده بود.
من طبق معمول از درخت شاهتوت رفتم بالا ، شروع کردم به چیدن ، اصولا این درخت یه جاهایی داره که میشه رفت بالا ولی دیگه نمیشه به این راحتی اومد پایین ، مثلا باید قید پوست کف دستتو بزنی! چون کشیــــــده میشه رو تنه درخت.

من از یکی از اون شاخه فجیع ها رفتم بالا ، سخت نبود ، کلی هم شاهتوت اون بالا بود ، 2 تا دستام پر بود ، بعد میخواستم بیام پایین دیدم راه نیست ، داشتم دنبال شاخه میگشتم که یهو چپه شدم! با صورت داشتم میفتادم پایین دست راستمو گرفتم به یه شاخه ، شاهتوتا بین دستمو شاخه له شدن ، کامل ، دستم قرمز شده بود وحشتناک. دست ، بلوز ، شلوار ، مو ها ، همش شاتوت و برگ و چوب و ...

حالا اینا هیچی ، اومدم پایین خانواده اونطرف بالای پله ها بودن. من دم پله ها وایساده بودم بابام جلوم بود، پشتش به من بود. یکی از افراد فایمل اومد بره پایین از عمد تنه زد به من. منم اون لحظه اصلا تو باغ نبودمو خیلی شل وایساده بودم ، داشتم از عقب میفتادم پایین که با دست راست بلوز بابامو از پشت گرفتم که نیفتم پایین. بابام سریع برگشت و منوگرفت و همه چی به خوشی تموم شد.
مامانم دستامو دید گفت " بالا درخت بودی؟! " گفتم " آره شاهتوتا تو دستم له شد" بابام یه لحظه کپ کرد!! برگشت...! گفت "شاهتوت ...له شد؟!؟! تو کدوم دستت؟؟! " من " راست....:-" " بابام " منو با کدوم دست گرفتی؟؟؟؟؟" من " فکر کنم....راست؟؟!....:-" :-" ;D "
بابام پشتش به مامانم بود مامانم به پشت بلوز بابام دید داشت گفت" به نظر میاد راست...!!" بابام اصلا نمیدونست چه واکنشی نشون بده ، تو قیافه اش میشد خشم ، ناراحتی ، بغض(!!) ، احساس فلاکت رو مشاهده کرد. من فقط :-" :-" ;D ;D :-"

الان از اون بلوز برای شیشه پاک کردن استفاده میشه ;D + بابام الان معتقده بچه افتاد مرد هم مشکلی نیست ، فقط بلوز من لکه نشه! ;D
:)) انصافا تنها خاطره‌ای هست که توی کل این 8 صفحه موقع خوندنش دلمو گرفته بودم!!!!!! حیف دیدم اسپم ندم
:)) خدااااااااااااااااااااا بود!!!
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

به نقل از saye3000 :
یه بار با داداشم دعوامون شد،یه مداد که تازه تراش شده بود هم دم دست بود.منم خیلی اعصابم از دست داداشم خورد شده بود،اون مداده رو برداشتم و با تمام قدرت زدم به دست داداشم.فکر نمیکردم فرو بره تو دستش :(.ولی رفت،نوکش هم تو دستش شکست.بنده خدا خیلی دستش درد میگرفت.رفت یه ناخن گیر پیدا کرد داد بهم گفت درش بیار داره درد میکنه.منم گفتم من در نمیارم [-(.گفت بابا من نمیتونم درش بیارم بدتر میشه.بیا درش بیار.هیچی دیگه دو سه بار گفت بیا درش بیار منم در نیاوردم تا آخر کار خودش مجبور شد درش بیاره :-[.اونم با دست چپ.
ولی بعدش هیچی بهم نگفت.فکر میکردم یه حال اساسی ازم میگیره

یه بار روی لامپ حمام آب ریختم،چون لامپ داغ بود آب روش سریع تبخیر شد.منم خیلی خوشم اومد یه هفت هشت باری روش آب ریختم،لامپه ترکید :)).خیلی حال داد.

بچه که بودم،وقتی مدادم کوچیک میشد،داداشم مغزشو درمیاورد که بذاره توی پرگارش.یه بار مامانم یه بسته مداد رنگی خریده بود،من به ذهنم رسید مدادامو تراش کنم،کوچیک بشن،مغزشو دربیارم،بدم به داداشم خوشحال بشه!همه مدادامو با دوستم نشستیم تراش کردیم.داداشم کلی سرزنشم کرد.ولی بازم به مامانم چیزی نگفت :).
من خواهرم وقتي نوكه تو پام بود يكي دو سانت با قيچي پامو بريد اخرم درش نيورد
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

يه بار در عالم بچگي منو رفيقام رفته بوديم يواشكي تو باغ همسايه يهو باغبون اومد همه از ترس رفتيم رو يه شاخه از درختا 4 نفر بوديم بعده چن ديقه شاخه شكست 4 تايي جلو طرف پخشه زمين شديم اما ازونجايي كه 360 درجهي گردنم با شاخه بريد يارو ولمون كرد
 
پاسخ : گند هاي دوران كودكي

من که همش زنگ مردم و میزدم در میرفتم...ای....امان از اون موقع که ایفون تصویری اومد ;D ;D ;D ;D
 
Back
بالا