• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

نمی گی یه دختر چاق و درشتی؟ فکر کردی پسرا با همچین کسی، دوست دارند برقصن؟ فراموشش کن و بگیر بخواب؛ سعی کن کابوس ببینی، این کار عاقلانه تره.

مغازه ی خودکشی، ژان تولی
 
11 ساعت پیش به من گفتند قرار است امروز بمیرم و الان بیشتر از هر وقت دیگری زنده ام

~هردو در نهایت میمیرند
 
فرد باید بیاموزد با دیگری ارتباط برقرار کند بی آنکه با بدل شدن به بخشی از او، به آرزوی فرار از تنهایی پروبال دهد. از سوی دیگر، باید بیاموزد با دیگری ارتباط برقرار کند بی آنکه او را تا سطح ابزاری برای دفاع در برابر تنهایی پایین بیاورد.

هیچ رابطه ای قادر به از میان بردن تنهایی نیست. هر یک از ما در هستی تنهاییم. ولی میتوانیم در تنهایی یکدیگر شریک شویم.

من معتقدم اگر بتوانیم موقعیتهای تنها و منفرد خویش را در هستی بشناسیم و سرسختانه با آن رویاروی شویم، قادر خواهیم بود رابطه ای مبتنی بر عشق و دوستی با دیگران برقرار کنیم.

روان درمانی اگزیستانسیال، دکتر اروین د. یالوم
 
هر روز برای من خاطره ی جدیدی از دورانی با خود می آورد که یک سال پیش با هم داشتیم.یک سری سالگرد های ناخوشایند:)


_استار گرل 2
 
آن را دوباره هنگامی که در ساحل گنگ خوابیده ام در رویا خواهم دید، و باز هم در زمانی دیر تر ، در ساحل یک رود تیره تر ، زمانی که خواب بر من مستولی شود، آن را خواهم دید.

جین ایر، شارلوت برونته
 
It hurts
When you're taken for granted_​

your heart is
almost
as empty
as your
......promises
The words i wish i said:*
+سعی کردم مثل خودش تایپ کنم


 
ما باید کیم را به یاد داشته باشیم و...خب،فراموش کردنش حتی اگر تلاش هم کنم غیر ممکن است.او در هر آنچه بوده ام تنیده شده است.بدون اون به اینجا نمی رسیدم.
اما بدون کیم نمیتوانیم گیر کنیم و از حرکت باز بمانیم.نمیشود به خاطر خواسته های او از حرکت باز بمانیم.
الان باید خودمان دست به کار شویم.
"تمام این مدت"
ریچل لیپینکات/میکی داتری
 
خودخواهی و غرور دو چیز متفاوت‌اند ، هرچند که معمولا مترادف گرفته میشوند.ممکن است کسی مغرور باشد اما خودخواه نباشد.غرور بیشتر به تصور ما از خودمان برمیگردد ، خودخواهی به چیزی که دیگران درباره ی ما میگویند.

"غرور و تعصب"
"جین استین"
 
شاید عده ای فکر کنند اینجوری بهتر شد، یکباره مردن بهتر از جان دادن تدریجی است، و اگر قرار باشد آدم بمیرد، هر چه سریعتر بهتر.

کوری‌ - ژوزه ساراماگو​
 
اگر از ماجرایم با کیم یک چیز یاد گرفته باشم،این است که قطعا شاهزاده نیستم و قصه ی عشق هرچقدر هم که بی نقص به نظر برسد،افسانه نیست.دیگر باورش ندارم.

شانه هایش می افتد،چون بار سنگینی روی آن هاست؛باری که میدانم چیست

"تمام این مدت"
 
از میان مردم ، احمق ترین ها همواره ی در تعصب و خرافه مسکن گزیده اند و گمان من این است که این چیز ها هرگز ریشه کن نخواهد شد ، چرا که تا حماقت جاودانه است ، این ها هم همراهش جاودانه می مانند. انجا که امروز کوه ها سایه افکنده‌اند، روزی دریا خواهد شد ؛ انجا که امروز دریا موج میزند روی صحرا خواهد شد. اما حماقت همواره حماقت خواهد ماند.

قتل همیشه قتل است ، فارغ از شرایط وقوع یا انگیزه اش . لذا ان که میکشد یا ماده ی کشتن میشود تبهکار و جانی است ، هرکس که باشد؛شاه یا شاهزاده فرمانده یا قاضی . کسی که می اندیشد و دانسته مرتکب خشونت میشود حق ندارد خود را از یک جانی معمولی فراتر بنداند ؛ چون همه ی خشونت ها در ذاتِ خود به جنایت منتهی میشوند.

"خونِ اِلف ها"
"آندری ساپکووفسکی"
 
بخش چهارم کتاب با عنوان «تسلی بخشی در مواجهه با ناتوانی و نابسندگی» هست و نقل قول هایی از مونتنی و فلسفه اش رو بیان می‌کنه.
و این بخش اینجوری تموم میشه:

همین که زندگی معمولی با فضیلتی در طلب حکمت، ولی هرگز نه چندان دور از حماقت، داشته باشیم، دستاوردی کافی است.

تسلی بخشی های فلسفه - آلن دوباتن​
 
-هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت. باید آنها را همانگونه که یک بار اتفاق افتاده اند فقط تنها به خاطر آورد.

-من به هیچ وجه چیزی را مسخره نمی کنم. این قدرت را دارم که به چیزی که نمی توانم درک کنم احترام بگذارم‌

-یک بچه معنی استراحت را نمی داند
از موقعی که اصول و حفظ اصول را قبول می کند. آن را می فهمد

-من گمان می کنم در تمام دنیا کسی پیدا نشود که بتواند یک دلقک را بفهمد
حتی یک دلقک هم ، دلقک دیگر را نمی فهمد. در این مورد همیشه حسادت یا چشم و هم چشمی مانع می شود
ماری به مرحله ای رسیده بود که کم کم می خواست مرا بفهمد
ولی تمام و کمال، هیچ وقت نتوانست مرا بفهمد...

-گفتم: کار خیلی فوری دارم
گفت: کسی مرده ؟
گفتم: نه. ولی چیزی شبیه به آن .
گفت: تصادف شدید اتومبیل ؟
گفتم : نه. یک تصادف داخلی.
با صدایی کمی آرام تر گفت: آخ. خونریزی داخلی.
گفتم: نه. روحی. یک مسئله ی روحی است.
گویا این کلمه برایش نامفهوم بود. مدتی به طرزی سرد سکوت کرد.
گفتم: خدای من. آخر انسان از جسم و روح تشکیل شده است.

-برای اولین بار در زندگی ام می دیدم که عادی بودن یعنی چه، یعنی مجبور بودن به انجام کارهایی که میل انسان در آن نقشی ندارد.

-من الکلی نیستم ولی از وقتی‌ ماری رفته، الکل‌تنها چیزی است که حالم را بهتر می‌کند

-تنها یک درمان موقتی وجود دارد و آن الکل است. و یک درمان قطعی و همیشگی می تواند وجود داشته باشد و آن ماری است. ماری مرا ترک کرده است و دیگر برنمی گردد. حالا هم دلقکی که به می خوارگی بیفتد زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط می کند

-ناگهان متوجه شدم که دارم توی وان گریه میکنم و کشف فیزیکی تعجب آوری کردم:قطرات اشکم به نظرم سرد می آمدند.قبل از آن همیشه گرم به نظر می آمدند.در چند ماه گذشته چندین بار در حال مستی گریه کرده بودم و اشک هایم داغ بودند

عقاید یک دلقک _ هاینریش بل
 
مهم نیست چه چیزی را هدیه میدهید،
مهم این است که چقدر از وجودتان را در آن هدیه میگذارید.

کتاب"با اطمینان میدانم که" ~اپرا وینفری
 
نمیدونم...هر چی هم که یه نفر رو دوست داشته باشیم یا فکر کنیم که میشناسیمش ، بازم نمیتونیم خودمون رو بذاریم جای اون...
خیلی متاسفم.

مامی پرسید:《تو هیچ دوستی نداری که باهاش بازی کنی؟》
《نچ》
《ولی قبلا با خیلی از بچه ها بازی میکردی.》
《اره ، خب...رفتارشون باهام عوض شد . دیگه بهم خوش نمیگذشت.》

من هم اعتراف کردم :《همه‌ش میترسیدم تو کلی دوست برای خودت داشته باشی و دیگه نخوای توی مدرسه بامن دوست باشی.》
بریجت یواشکی خندید.《میدونی؟منم میترسیدم تو با یه عالمه بچه ی جدید دوست بشی و نخوای با من دوست باشی.》
بعد جمفتمان زدیم زیر خنده.ترس قایمکی‌مان معلوم شده بود رفته بود پی کارش.

اما شب همه‌جا ساکت و تاریک شد و فقط صدای تق‌تق رادیاتور‌ها و بپر‌بپر مارتا از روی تخت‌ها می‌آمد ، یک‌چیزی توی گلویم باد کرد و چشم هایم با این‌که بسته بودند ، پر آب شد.


از طرف آبری با عشق
من با صفحه به صفحه ی این کتاب اشک ریختم ، شاید بنظر دیگران اونقدرام غم انگیز نباشه ولی اشک منو دراورد
 
یکی از مهمترین چیزهایی که در
این سالها یاد گرفتم اینه که وقتی
خوشبختی رو پیدا کردی،
سوال پیچش نکن...

عامه پسند
چارلز بوکفسکی
 
تو این تاپیک از هر جای کتابی که خوشتون اومد متنشو با اسم کتاب و نویسندشو بگین ;;)
من تو کتاب بیشعوری یه جمله دیدم که هیچ وقت از ذهنم بیرون نمیره ،
میگه که :(ادعای شعور . اولین حرکت یک بیشعور است.)
نویسنده: خاویر کرمنت
انتشارات مختلفی هم منتشارش کردن
 
می دانم در جواب این حرف باید بخندم؛اما انگار سهمیه ی تظاهر کردنم برای امروز تمام شده و ساعت هنوز حتی نه و نیم هم نشده.

پنج قدم فاصله
ریچل لیپینکات
 
گل غنچه های سرخ را اکنون که می توانی برچین،اما باز هم،زمان سالخورده در گذر است و همین گلی که امروز لبخند می زند، فردا خواهد مرد.

انجمن شاعران مرده، ن.اچ کلاین باوم
 
Back
بالا