آنگاه غالباً فکر میکردم که اگر مجبورم میکردند در تنه درخت خشکی زندگانی کنم ، و در آن مکان هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به گل آسمان، بالای سرم نداشته باشم، آن وقت کم کم عادت میکردم. آنجا هم به انتظار گذشتن پرندگان، و یا به انتظار ملاقات ابرها، وقت خود را میگذراندم. باری، درست که فکر میکردم، در تنه یک درخت خشک نبودم. بدبخت تر از من هم پیدا میشد. وانگهی این یکی از عقاید مادرم بود و آن را غالباً تکرار میکرد که انسان بالاخره به همه چیز عادت میکند.
لنی اول با این جوان که یک کلمه هم انگلیسی نمیدانست رفیق شده بود.به همین دلیل روابطشان با هم بسیار خوب بود.اما سه ماه نگذشته بود که عزی شروع کرد مثل بلبل انگلیسی حرف زدن و فاتحه ی دوستیشان خوانده شد.فورا دیوار زبان میانشان بالا رفته بود.دیوار زبان وقتی کشیده میشود که دو نفر به یک زبان حرف میزنند.آن وقت دیگر مطلقا نمیتوانند حرف هم را بفهمند...
شعر " نقش " سهراب سپهری ... هشت کتاب :
در شبی تاریک که صدایی با صدایی در نمی امیخت
و کسی کس را نمیدید از ره نزدیک ،
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
و به ناخن های خون الود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچکس دیگر .
شسته باران رنگ خونی را
که از زخم تنش جوشید
و
روی صخره ها خشکید ...
- "نیمه پر لیوان " دستور زبان عشق قیصر امین پور :
این روز ها که میگذرد
شادم
زیرا
یک سطر در میان
ازادم
و میتوانم
هر طور و هر کجا که دلم خواست
جولان دهم
- در بین این دو خط -
_" تنگسیر" صادق چوبک
سیاهی چند تفنگچی دیگر که از تو کوچه های دور و ور ساحل تو میدان سبز شده بودند داشتند به طرف دریا می دویدند . محمد پس پس روان ، لب دریا رسید . دریا پر بود . ساحل دو متر از دریا بلند تر بود . محمد لب ساحل درنگ کرد .
یکی از سیاهی ها فریاد زد :
" تفنگت بنداز ! راه فراری نداری . "
" مرد تفنگش نمیندازه ، خودت بیا بگیرش . " محمد داد زد ...
صدای یک تیر دیگر بلند شد . بعد صدای چند تیر دیگر و محمد از پشت به دریا افتاد ...
دین بر حق نیازی به تایید نیرو های مادّی ندارد. مخالفت مادیون تنها اعتقاد را محکم تر می کند.
اغلب از خودم میپرسم آیا خداوند عمدا به نوع بشر نفهمانده که آدمها بدون کیفر نمی توانند بر تخت او تکیه زنند و بدون وجود او حتی عادلانه ترین نظم جهانی محکوم به شکست ، فساد و فناست ؟ مردم اینجا فکر می کنند چند قدم با بهشت فاصله دارند ، چقدر مغرور بودند که آن بهشت ازآن خودشان است و برای رسیدن به آن نیازی به یای خداوند نیست و آن بهشت ناگهان جلوی چشمانشان ناپدید شد ...
میدونی وقتی داشتم بزرگ میشدم بابام من رو چی صدا میزد؟پنج و نود و هشت سنت!!(مقصود پنج دلاز و نود و هشت سنت است)اگه تمام مواد شیمیایی بدن انسان رو خالص کنن و بریزن توی شیشه و بخوان بفروشن همین قدر می ارزه.میگفت اگه هر روز درس نخونم و پیشرفت نکنم همین قدر می ارزم.پنج و نود و هشت
نیل آهی کشید و سرش را با ناباوری تکان داد.با خود فکر کرد پس بگو چرا ناد این قدر مشکل داره!
... پرسید : "مامان فکر نمیکنی زندگی چیز عجیبی است ؟"
مادرش چنان متحیر شد که ابتدا پاسخ نداد . معمولا وقتی می امد خانه سوفی سرگرم درس و مشق بود .
گفت : "خب ، اره ، گاهی ."
"فقط گاهی ؟ ولی فکر نمیکنی چه عجیب است که جهان اصلا وجود دارد ؟"
"سوفی ، ولم کن . دست از این حرف ها بردار ."
"چرا ؟ نکند فکر میکنی جهان چیزی کاملا عادی است ؟ "
"خب ، بله . کم و بیش . "
سوفی دید حق با فیلسوف است . " بزرگتر ها جهان را عادی میشمارند . خود را راحت به خواب خرگوشی زده اند و زندگی روزمره ی خود را ادامه می دهند . " ...
ناشناس: این قرن، قرن جنون انسان های متکبر خواهد بود. ارباب طبیعت: و شما زمین را آلوده می کنین و ابرها رو سیاه! ارباب مواد: دنیا رو به لرزش درمی آرین! ارباب سیاست: توتالیتاریسم رو اختراع می کنین. ارباب زندگی: بچه هاتون رو از روی کاتالوگ انتخاب می کنین! ارباب بدنتون: چنان از بیماری و مرگ هراس دارین که به هر قیمتی حاضر می شین زندگی رو ادامه بدین، زندگی نه، باقی موندن، بی حس مثل یک گیاه توی گلخونه! ارباب اخلاق: فکر می کنین این انسان ها هستن که تمامی قوانین رو درست می کنن و چون همه ی ارزش ها یکیه، هیچی ارزش نداره! و خدای انسان ها پول خواهد شد، تنها خدایی که می مونه، توی تمام شهرها براش معبد خواهند ساخت، و در نبود خدا همه ی فکرها پوک می شن و از بین می رن.
--------------
فرويد: رضايت نشانهي حقيقت نيست.
( با نگاهي خيره داستانش را ميگويد.)
انسان توي يه زيرزمينه، آقاي اوبرزايت.تنها نورش مشعليه كه با تيكههاي پارچه و كمي روغن درست كرده. انسان ميدونه كه اين شعله هميشه روشن نميمونه.انسان مومن جلو ميره و فكر ميكنه كه ته تونل دري وجود داره كه پشتش نوره.انسان خدانشناس ميدونه كه دري وجود نداره، ميدونه تنها نوري كه هست همون نوريه كه خودش با دستهاي خودش درست كرده، ميدونه كه پايان تونل پايان خودشه...پس طبيعيه كه وقتي به ديوار ميخوره دردش بيشتره...وقتي بچهش رو از دست ميده همه چيز براش تهي تره...براش سخت تره كه نيك عمل كنه...اما ميكنه!
پپیش از ورود در تصوراتمون از این سرزمین و ساکنانش ناخودآگاه فکر میکردیم که زنان این سرزمین هر موجودی میتونند باشند ولی حتما باید جوان باشند.فکر میکنم که اکثر مردان چنین تصور و تلقی در مورد زنان دارند.واژه ی"زن"در تصور ذهنی ما مردان معمولا تداعی گر زن جوان و زیبا و دلرباست و زنان هر چه پا به سن میگذارند از ذهن و خیال اغلب مردان کنار میروند.از یک سنینی به بعد آنان یا تبدیل به یکی از مردان و یا از جلوی چشمشان کاملا محو میشوند.اما این زنان کارآمد خیلی تو چشم بودند هر چند به نظر میرسید برخی از آنها مادربزرگ باشند...
+ "دیوانگی یعنی ناتوانی در بازگو کردن اندیشه ها . مانند این است که در کشوری بیگانه هستی ، میتوانی همه چیز پیزامونت راببینی و درک کنی ولی نمیتوانی توضیح دهی به چه چیز احتیاج داری یا چه کمکی میخواهی چون با زبانی که در آن کشور صحبت می کنند ، بیگانه ای ."
"همه ی ما با چنین مسئله ای روبرو شده ایم . "
"و همه ی ما با شکلی دیوانه ایم . "
+ انسان های تلخکام ، شیفته ی پروپاقرص قهرمانان و دیوانگانی می شوند که پیدا می کنند چرا که از زندگی یا مرگ وحشتی ندارند .
قهرمانان و دیوانگان هر دو نسبت به خطر بی تفاوت هستند و بی اعتنا به حرف دیگران پیش می روند . دیوانه به خودکشی دست می زند و قهرمان هم برای هدفش تا مرز شهادت پیش می رود ولی هر دو می میرند و فرد تلخکام شب و روزهای زیادی را صرف به یادآوری کارهای پوچ و باشکوه هر دوی آن ها می کند . این تنها لحظه ای است که فرد تلخکام نیروی بالا رفتن از دیوارهای تدافعی اش را پیدا می کند و با دقت به دنیای بیرون می نگرد اما سرانجام دست ها و پاهایش سست می شوند و دیگر بار به زندگی روزمره اش باز می گردد ...
+ ورونیکا فریاد زد : " من نمردم ! " و درحالی که سینه خیز به طرف بیماران دیگر می رفت و زمین و اثاثیه را با استفراغش آلوده می کرد ، گفت : " هنوز هم در این بیمارستان لعنتی هستم ، مجبورم با شماها زندگی کنم که هر روز و شب هزاران نفر را می کُشید و به اندازه ی یک سر سوزن هم به حال من تاسف نمی خورید . "
به طرف پرستار رفت ، سرنگ را از دستش ربود و به طرف باغ پرت کرد .
" و تو چه میخواهی ؟ من که باید بمیرم پس چرا به من زهر تزریق نمی کنی ؟ چه طور می توانی این قدر بی رحم باشی ؟ "
چون قادر نبود بیش از این خودش را کنترل کند ، دوباره روی زمین نشست و به شکلی غیرقابل کنترل شروع به گریه کرد . جیغ می زد و با صدای بلند گریه می کرد ...