• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

داشتم تست حسابان میزدم جلو تی وی
بعد اسم 2 تا خاهر برادرو گف ، از فامیلیشون فاکتور گرفتم اسماشونو جم زدم :|
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

از جمله موهبت هایی که همیشه باید قدردانش باشید،جغرافیای ِ خوبه 8-|
تصوری که من از اسلو داشتم،این بود که مخفف کشور اسلواکیه،و فکر می کردم یکی از کشور های محروم آفریقاییه.
جدیدا تو اخبار می شنیدم که فلان مذاکره توی اسلو برگزار شد ولی خب فکر می کردم این یه حرکت نمادینه و برای کمک به کشور های فقیر :D .
تا اینکه با دوستی آشنا شدم که اسلو زندگی می کرد.سر یه بحثی لوکیشن فرستاد و من همینطور که داشتم گشت و گذار می کردم اون ناحیه دیدم عه اینجا که برا نروژه،کلی بهش چیز گفتم که تو اسلو زندگی می کنی یا نروژ؟ :D آخه اسلواکی جا برای زندگی کردنه؟من فکر می کردم دانشگاه خوبی درس می خونی و کلی ترحم و توهم ها توی ذهنم ;;)
خلاصه که یه نقشه فرستاد و من دیدم پایتخت نروژ اسلوعه،توی اروپاست و اسلواکیم برا خودش کشوره،پایتخت داره،اروپاست و اونم جای خوبی درس می خونه ;;)
از من که دره نیل رو نوشتم به دلیل ارتفاع زیاد کم جمعیته،این تخیلات بر میاد دیگه :D
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

خانواده داشتن ماه عسل میدیدن؛ شوهر دختر خالم جوگیر شد بلند شد گفت: من برم دو رکعت قرآن بخونم :-" :)) :|
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

رفته بودیم افطاری خونه یکی از دوستان
این بغل دستیم هی راجع به شربت چهار تخمه اس، چیه، هی صحبت میکرد
اونور سفره شکر بود و منم میخواستم بلند بگم که بدنش به من ، گفتم : اون تخمه رو بده من !
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

دیشب خودمو به خواب زدم مثلا که گیر ندن بخواب! بعد ساعت ۲ و نیم یه پیامی رو برا بابام فوروارد کردم تو تلگرام. X_X
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

داشتم با دوستم میگفتم بریم به استاد مرادی بگیم حالم بده باید برم دکتر و نوبت دارم و اینا بعدش بریم بگردیم !!!
داخل دانشگاه یک اتاقک شیشه ای مات وجود داره که نمیشه داخلش رو دید و توش دستگاه پرینتر و اسکنر و اینا هست! و خب ما پشتِ اون اتاقک داشتیم حرف میزدیم!
استادِ عزیز هم داخلِ اتاق داشته گوش میداده ، ما هم با اعتماد به نفس آماده شدیم که بریم به استاد بگیم ، گفتیم استاد کجاست و اینا که خودش گفت داخلِ اتاق چاپ! :))
بعد از چند ثانیه سکوت معنا دار ، استاد برگشت گفت : نوبت دکترتون دیر نشه یه وقت :)) =))
هیچی دیگه این حجم از ضایع شدن بی سابقه بود :)) =))
علاوه بر این که اون روز سره کلاس رفتیم تا آخر ترم هی میگفت انشالله که حالتون خوبه نوبت دکتر ندارید ؟ :))
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

یک خاطره ک هیچ وقت از یادم نمیره.
در ایام طفولیت .منظورم اول راهنمایی اینا . با پسر همسایمون که 4 سال از من بزرگتره . یک جا امتحان کانون داشتیم و برگشتن قرار بود با آقای همسایه! برگردم .
طبق معمول پسر همسایه مون رو صندلی شاگرد نشست و منم پشت سرش رو صندلی عقبی.
چشمتون روز بد نبینه . به سرم خورد که با لب و لوچه ام ور برم و لُپام رو باد کنم و خالی کنم .
ناگهان صدای بدی از دهنم در اومد که خیلیامون در تنهایی با دهنمون این صدا رو در میاریم.
حالا دیگه من مونده بودم چکار کنم .... با خودم گفتم ی بار دیگه صداشو در بیارم بعدش گفتم ن بابا بیشتر گندش بالا میاد
دیگه هیچی . بعد از اون اتفاق یک جو سنگینی تو ماشین حاکم شده بودو فکر کنم جلویی ها منتظر بودن تا یک بویی بیاد
هیچی دیگه منه بیچاره فقط تونستم سکوت کنم و بزارم دربارم بد فکر کنند.
ولی بعد از اون اتفاق با عرق شرم با اون دو تا ملاقا می کردم (با این که بی گناه بودم) :-[ :-[ :-[ :-[
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

دیروز خونه ی بابابزرگم بودیم،بعد داشتن سلفی میگرفتن همه با هم!من تو آشپزخونه بودم دوییدم خودمو تو کادر جا کردم! :D
گویا صورت یکی از دخترداییام وقتی من اومدم پوشونده شده که یهو گفت:
ریحان اومدی،ریدی به صورتم :-w
خ یهو همه پوکر شدن :| و بعدش هم که .. :))
بنده ی خدا تو افق محو شد اصن :))

اینطوری خلاصه. :)
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

جلسه اول کلاس خصوصی بود
رفدم دیدم5 تا دخدر همه چادری و باحجاب و .... #-o #-o
بعد ک برگشتم خونه سرمیز غذا صوبت از شانس بود و منم اصن حواسم نبود و یکمم سره چیزایه دیگ اعصاب نداشم
من: شانس ندارم اصن من/شاگردای من همه چادری/اونوخ شاگردای دوسم همه ..... / مامان برام چنتا شاگرد خوب بیدا کن [-( [-(
مامان و بابا: :o :o :o :o :-L :-L :| :| :|
سامان : :)) :)) :)) :))
من بعد از اینکه حواسم اومد سرجاش :D :-" :-" :-" :-"
 
Back
بالا